تبلیغات
عبدالحمید تعالی رودی

باغبان نابینا

مردی در یك خانه‌ی كوچك، با باغچه‌ای بزرگ و بسیار زیبا زندگی می كرد. او چند سال پیش در اثر یك تصادف، بینایی خود را از دست داده بود و همه‌ی اوقات فراغتش را در آن باغچه به سر می برد. گیاهان را آب می داد، به چمن‌ها می رسید و رزها را هرس می كرد. باغچه در بهار، تابستان و پاییز، منظره‌ای دل‌انگیز داشت و سرشار از رنگ‌های شاد بود.

روزی، شخصی كه ماجرای باغبان كور را شنیده بود، به دیدار او آمد. از باغبان پرسید: «خواهش می كنم، به من بگویید چرا این كار را می كنید، آن گونه كه شنیده‌ام، شما اصلاً قادر به دیدن نیستید.»

«بله، من كاملاً نابینا هستم!»

«پس چرا این همه برای باغچه‌ی خود زحمت می كشید؟ شما كه قادر به تشخیص رنگ‌ها نیستید، پس چه بهره‌ای از این همه گل‌های رنگارنگ می برید؟»

باغبان كور به پرچین باغچه تكیه داد و لبخندزنان به مرد غریبه گفت:

«خب، من دلایل خوبی برای این كار خود دارم. من همواره از باغبانی خوشم می آمد. به نظرم میرسد كه دست كشیدن از این كار به سبب نابینایی، دلیل قانع‌كننده‌ای نیست. البته نمیتوانم ببینم كه چه گیاهانی در باغچه‌ام می رویند؛ ولی هنوز می توانم آنها را لمس و احساس كنم. من نمی توانم رنگ‌ها را از هم تشخیص دهم، ولی می توانم عطر گل‌هایی را كه می كارم، ببویم و دلیل دیگر من، شما هستید.»

«چرا من؟ شما كه اصلاً مرا نمی شناسید!»

«البته من شما را نمی شناسم، ولی گاهی اوقات، شخصی چون شما از اینجا رد می شود و كنار باغچه‌ی من می ایستد. اگر این تكه زمین، باغچه‌ای بدون گیاه و خشك بود، دیدن منظره‌ی آن برای شما خوشایند نبود. به نظر من نباید از انجام كاری به این سبب چشم‌پوشی كنیم كه در نگاه نخست، سود چندانی برای خود ما ندارد؛ در صورتی كه ممكن است كمك ناچیزی به دیگران بكند.»

مرد به فكر فرو رفت و گفت: «من از این زاویه به موضوع نگاه نكرده بودم.»

باغبان پیر لبخندزنان به سخن خود ادامه داد:

«به علاوه مردم از اینجا رد می شوند و با دیدن باغچه‌ی من، احساس شادی می كنند؛ می ایستند و كمی با من سخن می گویند. درست مانند شما؛ این كار برای یك انسان نابینا ارزش زیادی دارد.»





موضوع: علمی، داستان،
[ دوشنبه 4 اسفند 1393 ] [ 03:07 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

الها !


الها !

این ذره بی مقدار این نیازمند سراپا عیب این اسیر هوا این عمر بر باد داده و روز و شب خود تباه كرده و بال و پر از بار گناه شكسته را از آلودگی نجات بخش و به راه عاشقانت رهنمون باش و به عجز و نیازش ترحم آور و او را در صف بندگان عارفت و دل دادگان عاشقت قرار داده و خلوص نیت را در همه امور نصیب او فرما و از این بینوای مستمند و گدای دردمند دستگیری كن .

 

یارب ز كرم به حال من رحمت كن

                   بر این دل ناتوان من رحمت كن

بر سینه دردمند من راحت نه

                   بر دیده اشكبار من رحمت كن



[ جمعه 24 بهمن 1393 ] [ 07:31 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

خدایا کمکم کن دلگیرم

خدایا

معبودا

ای همه ی کسم

ای نور

ای خوب

 ای قادر ای حافظ ای رحمت بی منتها

ای مهربان ای پناه بی پناهان

ای شنوای مطلق ای بینای مطلق

خدا یه کاری کن دلم آروم بگیره کمکم کن آرامش پیدا کنم

کمکم کن خواب بد نبینم

 کمکم کن خشمگین و عصبانی نشم

خدایا ایمان و حیا و عفت مرا حفظ و افزون فرما

خدایا نور امید و انرژی را در وجودم زنده فرما

دوستان باتقوا و مهربان و پاک نصیبم فرما

افکار پریشان را ازذهنم دور گردان

گناهانم را ببخش

خدایا مرا از شر شروران و فرومایگان و بی خردان و مکاران و دروغگویان و یاوه گویان و افراد پلید و نجس و شکاک و هوس باز و زیان کار و بی ایمان و بی کرامت دور کن و حفظ فرما و مرا در جمع خوبانت قرار ده

خدایا سرنوشت مرا نیک قرار ده

خستگی هایم را به بزرگیت ببخش که من سخت دل تنگم

خدایا زبان را به حق و قرآن گویا گردان و جرئت نه گفتن به حق و به صلاح و خیر را به من بده

و طریقه ی صحبت کردن به من بیاموز

و یاری ام فرما تا در راه مستقیم قدم بردارم

و پشیمان نشوم و تصمیم درست در زندگی بگیرم .


الهی آمین

محتاج دعای  شما (تعالی)




موضوع: مناجات،
[ جمعه 17 بهمن 1393 ] [ 08:23 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

مثبت اندیشی

از کوفی عنان(دبیر کل سابق سازمان ملل و برنده صلح نوبل)پرسیدند:
بهترین خاطره ی شما از دوران تحصیل چه بود؟
او جواب داد:
روزی معلم علوم ما وارد کلاس شد و برگه ی سفید رنگی رابه تخته سیاه چسباند.
در وسط آن لکه‌ای با جوهر سیاه نمایان بود.
معلم از شاگردان پرسید:
بچه ها در این برگه چه می بینید؟
همه جواب دادند:
یک لکه سیاه آقا
معلم با چهره ای اندیشمندانه لحظاتی در مقابل تخته کلاس راه رفت
وسپس با دست خود به اطراف لکه سیاه اشاره کرد و گفت:
بچه های عزیز چرا این همه سفیدی اطراف لکه سیاه را ندیدید؟
کوفی عنان می گوید:
از آن روز تلاش کردم اول سفیدی (خوبی‌ها، نکات مثبت، روشنایی ها و…) را بنگرم

منتظر نظرات شما هستیم!!!




موضوع: کوتاه وخواندنی، پند واندرز، فضایل، علمی، داستان،
[ سه شنبه 14 بهمن 1393 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

چند پند زیبا


هرگاه به اشتباه خویش پی بردی، بی درنگ گامهایی برای اصلاح آن بردار .

 

 آغوشت را به سوی دگرگونی بگشای، امّا از ارزش های خود دست بر ندار. 


نیكو و آبرومند زندگی كن، آنگاه، به وقت سالخوردگی، هنگامی كه به گذشته بیاندیشی، از زندگی ات دیگر بار لذت خواهی برد. 

 

فضای عشق در خانه تو شالوده ای است برای زندگی ات .

 

در ناسازگاری ها با افراد مورد علاقه ات، تنها به وضعیت فعلی بپرداز. گذشته را بزرگ نكن.

  

 دانش خود را تسهیم كن، كه طریقی برای دستیابی به جاودانگی است.

  

 با زمین مهربان باش.

  

 سالی یكبار به جایی برو كه پیش تر هرگز در آن جا نبوده ای.




[ دوشنبه 29 دی 1393 ] [ 03:04 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

حقیقت

حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سربسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را
آن چه گفتند و سرودند تو آنی
خود تو جام جهانی ، گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی ،
در همه افلاک بزرگی
نه که جزیی
نه که چون آب در اندام سبویی
تو خود اویی،به خود آی
تا در خانه متروکه ی هرکس ننشینی و
به جز روشنی شعشعه ی پرتو خود هیچ نبینی و
گل وصل بچینی.

"حضرت مولانا"


[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 03:07 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

دل و زبان

دل وزبان
 یک روز ارباب لقمان گوسفندی به او داد و گفت: این گوسفند رابکش و بهترین اعضایش را برای من بیاور.
لقمان گوسفند را کشت و دل و زبانش را برای اربابش برد و گفت: این دو عضو، بهترین اعضاست.
 چند روز بعد ارباب لقمان باز هم گوسفندی به او داد و گفت: این گوسفند را هم بکش و این بار بدترین عضوهایش را برایم بیاور!
 لقمان گوسفند را کشت و باز هم دل و زبانش را برای اربابش برد و گفت: این دو بدترین عضوهاست
ارباب لقمان حیران شد و از او پرسید: مگر تو دیوانه ای؟ آخر چگونه می شود که دل و زبان هم بهترین عضوها باشند و هم بدترین عضوها؟
لقمان پاسخ داد:من اشتباه نکرده ام، اگر صاحب دل و زبان، خوب و درستکار باشد ، دلش هم پاک باشد و از زبانش برای گفتن حرف های پسندیده استفاده کند، دل و زبان بهترین عضوهاست.
 اما اگر او آدم پستی باشد و دلی چرکین و زبان بد گویی داشته باشد، دل و زبان بدترین عضوهاست!



[ جمعه 19 دی 1393 ] [ 07:11 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]