بابایی دوست دارم


پدر رفته بود زیر ماشین و داشت ماشینو تعمیر میکرد که بچش اومد جلوی ماشین ایستاد اما پدر

متوجه ی اون نشد.

یکدفعه صدای گوش خراشی اومد.

پدر از زیر ماشین اومد بیرون و دید که بچش با یه سنگ داره روی ماشینو خط خطی میکنه.پدر عصبی

شد و رفت پیش بچش.

سنگ رو از دستش گرفت و پرت کرد.بعد هم چندین بار محکم پشت دست آن کودک خردسال زد.

پدر آنقدر عصبانی بود که متوجه نشد که دارد با آچار پشت دست بچش میزنه!

وقتی کودک به بیمارستان رسید دکترش گفت که به علت شدید بودن ضربه ها باید چهار انگشت کودک

را قطع کنند.

بعد از این که کودک از اتاق عمل بیرون آمد و بعد از چند دقیقه بهوش آمد به دستش نگاهی کرد و با

لحنی کودکانه گفت:بابایی انگشتام کی در میان؟؟

پدر غمگین به دست پسرش نگاه کرد بعد پیشانی او را بوسید و با لبخند از بیمارستان خارج شد.

او بخاطر کاری که کرده بود از خودش و بچش خجالت میکشید به خاطر همینم نمیتونست با اون حرف بزنه. 

وقتی به ماشینش رسید ۴،۵ تا لگد به ماشینش زد و رفت جلوی اون و به خط خطی های پسرش

خیره شد.

اون دید که پسرش با اون خط خطی ها روی ماشین نوشته:

بابایی دوست دارم

منبع:http://chizmiza.blogfa.com








موضوع: داستان،
[ سه شنبه 1 فروردین 1391 ] [ 09:49 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic