تبلیغات
عبدالحمید تعالی رودی - یکی از بستگان خدا

یکی از بستگان خدا


پسرک در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جا به جا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو، کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد.

در نگاهش چیزی موج می زد،انگاری که با نگاهش، نداشته هایش را از خدا طلب می کرد، انگاری با چشمهایش آرزو می کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود، بیرون آمد.

-آهای آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.

چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفش ها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید :

-شما خدا هستید؟

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می دانستم که با خدا نسبتی دارید! 


برگرفته از کتاب : تو،تویی؟






موضوع: داستان، علمی، فضایل، پند واندرز، کوتاه وخواندنی،
[ چهارشنبه 11 شهریور 1394 ] [ 06:43 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]