تبلیغات
عبدالحمید تعالی رودی - چنگیز و...

چنگیز و...

یك روز چنگیز و درباریانش برای شكار به جنگل رفتند-
هوا خیلی گرم بود وتشنگی داشت چنگیز و یارانش را ازپا درمی آورد-
بعد ازساعتها جستجو جویبار كوچكی دیدند چنگیز شاهین شكاریش را به زمین گذاشت وجام طلایی را در جویبار زد و خواست آب بنوشد

اما شاهین به جام زد و آب بر روی زمین ریخت-

برای بار دوم هم همین اتفاق افتاد
چنگیز خیلی عصبانی شد
و فكر كرد -اگر جلوی شاهین را نگیرم ،
درباریان خواهندگفت:چنگیز جهانگشا نمیتواند از پس یك شاهین برآید -
پس اینبار باشمشیر به شاهین ضربه ای زد-
پس از مرگ شاهین -چنگیز مسیر آبرا دنبال كرد

ودید كه ماری بسیار سمی در آب مرده و آب مسموم است

او از كشتن شاهین بسیار متاثرگشت مجسمه ای طلایی از شاهین ساخت-

بر یكی از بالهایش نوشتند:

یك دوست همیشه دوست شماست -حتی اگر كارهایش شما را برنجاند-

روی بال دیگرش نوشتند: هرعملی كه از روی خشم باشد محكوم به شكست است...



[ جمعه 20 شهریور 1394 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]