ای کاش

ای کاش ...

پسری نابینا به دلیل مشکلات زندگی گدایی میکرد

کنار خیابان نشسته بود و کلاهی جلوی خود گذاشته بود و

تخته سیاهی که روی ان نوشته بود:

من نابینا هستم به من کمک کنید

روزی گذشت و ان پسر فقط چند سکه توانست به دست بیاورد

و با ان فقط یک نان بخردو روز دوم هم چنان نشست و معلمی از کنار ان گذشت

با هم دردی در کلاه پسر پولی انداخت که چشمش به تخته سیاه افتاد به ان فکر کرد و جمله روی ان را پاک کرد و چیز دیگری نوشت

پسر دید که از ان به بعد مردم بیشتر به ان کمک می کنند که

روزی ان معلم که از انجا می گذشت را از صدای پایش شناخت به او گفت ممنون که کمکم کردی اما چه کردی که مردم بیشتر به من کمک می کنند ان مرد گفت

من فقط روی تابلوی تو نوشتم :

روز زیباییست اما من نمی توانم ان را ببینم.





موضوع: داستان،
[ شنبه 26 شهریور 1390 ] [ 10:58 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات