تبلیغات
عبدالحمید تعالی رودی - مطالب بهمن 1390

گفتگو با خدا

خدایا ممنونم
من می‌تونم تمام زیبایی‌های پیرامونم را ببینم،
کسانی هستند که دنیایشان همیشه تاریک و سیاه هست…

خدایا
من می‌تونم راه برم،

کسانی هستند که هیچوقت نتونسته‌اند حتی یک قدم بردارند…

خدایا از تو ممنونم
که دل رئوف و شکننده‌ای دارم،

کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت و احساسی رو درک نمی‌کنن…

خدایا سپاسگزارم

که به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم،

کسانی هستند که از این نعمت و برکت وافری که به من داده‌ای بی‌بهره‌اند…

خدای عزیزم
من می‌تونم کار کنم،

کسانی هستند که برای رفع کوچکترین نیازهای روزمره‌شون هم به دیگران محتاجند،

برای این نعمت بزرگ از تو سپاسگزارم…

خدای دوست‌داشتنی من، از تو ممنونم
که کسی هست که منو دوست داره،

کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست…

و بیش از همه‌ی این‌ها
برای هدیه‌ای که هر روز با هزار عشق و امید به من می‌دهی از تو سپاسگزارم…

هدیه‌ای که نامش زندگی‌ست…





موضوع: مناجات،
[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 01:35 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

آرامش

رود رستا بزمان و نیزارش


مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به

 سطح آب زل زده بود  ...

مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت او را دید و متوجه

 حال پریشانش شد و کنارش نشست

مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در

زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم

و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت

 و گفت : به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد

 خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود سپس

 سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت .

سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت

و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت ...

مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی.

 به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند

و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد

و بر جریان آب تاثیر گذاشت حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ

را می خواهی یا آرامش برگ را ؟!

مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست

 او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست

کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و

 اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد.

من آرامش سنگ را ترجیح می دهم !

مرد سالخورده لبخندی زد و گفت : پس حال که خودت انتخاب کردی

 چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟

اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش

 و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده

 در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش...

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست

 و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ

 را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان

به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم

 در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد

از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم من آرامش برگ را

می پسندم ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی

ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت

و خیزهای سرنوشت ...

شما آرامش برگ می خواهید ؟ یا آرامش سنگ ؟






موضوع: داستان،
[ سه شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

داستانک ها

داستان آموزنده جدید آذر ماه 90



امید به لطف خدا..

شخصی را به جهنم می بردند.

در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد.


 ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید.

فرشتگان پرسیدند چرا؟


پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد… او امید به بخشش داشت…



گذشت را یاد بگیر!

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد.

و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد.

بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد.

و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم.


دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا…

و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه… خدا نکنه…اصلآ کفش نمی خوام..


شجاعت یعنی این...

موضوع انشای امتحان پایان ترم مدرسه ای این بود: «شجاعت یعنی چه؟»

دانش آموزی برای این موضوع فقط نوشته بود: «شجاعت یعنی این ...» و برگه خود را سفید به ممتحن تحویل داده و رفته بود!

 اما برگه آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره ۲۰ دادند.



توضیح: این داستان جالب منتسب به دوران تحصیل و جوانی زنده یاد دکترعلی شریعتی است.

منبع :تنها با خدا




موضوع: داستان،
[ پنجشنبه 20 بهمن 1390 ] [ 08:34 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

منتخب اشعار

بنام خدایی که رحمتش بزرگتر از گناهان ماست

<center><a href='http://night-skin.com/'><img src='http://night-skin.com/blogcode/tasvir-zibasazi/upimg/uploads/1352036932.gif' border='0' alt='تصاویر زیباسازی نایت اسکین' /></a></center>


یا رب به درگاهت كنون
با چشم گریان آمدم
با ناله و شور و نوا
با آه و افغان آمدم
كردم بسى جرم و گنه
تا اینكه گشتم روسیه
بر درگهت اى پادشه
اینك پشیمان آمدم
دل از خطاها پر ملال
روئى ندارم از سؤ ال
مانند مرغ بسته بال
افتان و خیزان آمدم
رویم به روى خاك بین
با دیده نمناك آمدم
اى مالك املاك بین
با قلب سوزان آمدم

<center><a href='http://night-skin.com/'><img src='http://night-skin.com/blogcode/tasvir-zibasazi/upimg/uploads/1352036932.gif' border='0' alt='تصاویر زیباسازی نایت اسکین' /></a></center>


الهى بى پناهان را پناهى
بسوى خسته حالان كن نگاهى
چه كم گردد ز سلطانى گرنوازد
گدائى را ز رحمت گاهگاهى
مرا شرح پریشانى چه حاجت
كه بر حال پریشانم گواهى
الهى تكیه بر لطف تو كردم
كه جز لطفت ندارم تكیه گاهى
دل سرگشته ام را رهنما باش
كه دل بى رهنما افتد بچاهى
نهاده سر بخاك آستانت
گدائى ، دردمندى ، عذرخواهى
امید لطف و بخشش از تو دارد
اسیرى شرمسارى رو سیاهى
تهیدستى كه با اشك ندامت
زپا افتاده از بار گناهى
گرفتم دامن بخشنده اى را
كه بخشد از كرم كوهى بكاهى

<center><a href='http://night-skin.com/'><img src='http://night-skin.com/blogcode/tasvir-zibasazi/upimg/uploads/1352036932.gif' border='0' alt='تصاویر زیباسازی نایت اسکین' /></a></center>


یارب توئى پناه دل بى پناه ما
خم گشته پشت و سینه زبار گناه ما
یارب بحق روح بزرگ روزگار
بنما ترحمى تو بحال تباه ما
ما عاجزیم و مضطر و مغموم ودلفكار
آه و فغان و ناله دل شده سپاه ما
یارب توئى كریم و رحیم و عفور و حىّ
باشد همیشه بر در لطفت نگاه ما
ما بنده ایم و بیكس و محزون و بیقرار
یارب توئى بحال و جهان پادشاه ما
محتاج و بى پناه و فقیر و بلاكشیم
عاریّت است عزت و عفوان و جاه ما
صابر حجاب راه نجات تو غفلت است
افغان مزن كه هست خطرناك راه ما


<center><a href='http://night-skin.com/'><img src='http://night-skin.com/blogcode/tasvir-zibasazi/upimg/uploads/1352036932.gif' border='0' alt='تصاویر زیباسازی نایت اسکین' /></a></center>

اى خالق زمین و زمان حىّ لایزال
من بنده ذلیل و تو معبود ذوالجلال
ازدرد دل چه آرمت اى خانه دار دل
احوال خود چه گویمت اى خانه سازحال
ره یافتن بسوى تو فعلى بود یسیر
پى خواستن به كنه تو امرى بود محال
بى حضرت تو حدّ سخن نیست بنده را
جز صحبت از امید و حكایت ز انفعال
در حیرتم از اینكه چه گویم تو را جواب
یا رب اگر به عدل نمائى ز من سئوال
یاد عدالتت كندم پر ز اضطراب
فكر عنایتت كندم خالى از ملال
عفوت فزون تر است ز عصیان من اگر
عصیان من فزون بود از ماله المثال
یا رب هم از تو میطلبم بهر خود شفیع
بى اذن تو كه را به شفاعت بود محال
ترسم دو روز فانى دنیایم افكند
در آتشى كه هیچ نباشد در آن زوال
من آمدم براى تجارت در این جهان
سرمایه رفت از كف و من خالى از خیال
یا رب كرم ز هر صفتى بهتر است و من
جز بهترین صفت ندهم در تو احتمال
عاصى چه من نباشد و چون تو كریم نیست
در پیش عفو تو گنه من عظیم نیست





موضوع: شعر،
[ پنجشنبه 20 بهمن 1390 ] [ 01:26 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

سخنان مولانا مطهری (ریاست محترم حوزه علمیه احناف خواف )در مجلس شبی با قرآن

لازمه وحدت احترام به یکدیگر و نیز احترام به مقدسات یکدیگر است



جناب مولانا مطهری مدیر حوزه علمیه احناف خواف در مجلس شبی با قرآن که به مناسبت ولادت نبی اکرم (ص) در مسجد جامع شهرستان خواف برگزار شد با تلاوت آیه « قَدْ جَاءَكُمْ رَ‌سُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِ‌یصٌ عَلَیْكُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَ‌ءُوفٌ رَّ‌حِیمٌ ﴿توبه: ١٢٨﴾» ولادت با سعادت منجی عالم بشریت و آغاز هفته وحدت و ایام دهه فجر را تبریک گفتند و فرمودند: ولادت نبی اکرم، هفته وحدت و ایام دهه فجر که با هم تقارن یافته، را به فال نیک می گیریم ، چون مبنای انقلاب و نظام جمهوری بر مبنای ارزش های اسلامی و بر مبنای قرآن و سنت بوده است .

ایشان در ادامه افزودند بهانه خوبی است تا در این جلسات از سیره رسول اکرم(ص) صحبت شود؛ به خصوص در جامعه امروزی که به این مسائل نیاز است و لازم است که زندگی خود را طبق سنت های رسول الله قرار دهیم .

خداوند متعال وجود پیامبر را برای همه عالمیان باعث رحمت قرار داده است « وَمَا أَرْ‌سَلْنَاكَ إِلَّا رَ‌حْمَةً لِّلْعَالَمِینَ ﴿انبیاء: ١٠٧﴾» .

اگر موقعیت زمان بعثت پیامبر اکرم را بنگریم ، می بینم که ایشان برای همه عالمیان رحمت بوده اند؛ چرا که انسان ها در کناره جهنم بودند و می خواستند بسوزند که خداوند پیامبر را مبعوث کرد تا با ارشادات خود هه را از عذاب جهنم نجات دهد .

در حدیثی دیگر پیامبر (ص) می فرمایند : داستان من و مردم همانند کسی است که آتشی را جهت استفاده از گرمای آن روشن کند اما وقتی آتش روشن شود پروانه ها و حشرات گرد آن جمع می شوند و می خواهند خود را در آتش بیندازند اما صاحب آتش آنها را دور می کند تا در آن نیفتند؛ در حالی که آنان اصرار دارند که به آتش نزدیک و نزدیک تر شوند.

آنحضرت(ص) در زمان حیات و وفات به فکر امت بودند و در میدان محشر وقتی خدا اجازه شفاعت به ایشان عطا نماید ، باز هم به فکر امت خواهند بود.

به خاطر این خصوصیات خداوند ، پیامبر را اسوه قرار داد . « لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِی رَ‌سُولِ اللَّـهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ(احزاب: 21)».

پیامبر مبعوث شدند و زندگی ، اخلاق ، عدل ، ایثار ، عفت ، مساوات را به ما آموختند و در این جامعه امروزی اگر مرد و زن مسلمان می خواهد سالم بماند باید از آنحضرت(ص) تبعیت نماید.

ایشان فرمودند: یکی از مسائلی که رسول الله به ما یاد دادند ، مسئله وحدت است . خداوند می فرماید « واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا ».

مهمترین شکستی که در بین مسلمین بوجود می آید ، بر اثر اختلاف است و بر عکس اتحاد ، اخوت و برادری موجب تقویت اسلام و مسلمین می شود . اگر جامعه ای وحدت داشته باشد هیچ دشمنی نمی تواند در آن نفوذ کند .

یکی از پیامدهای اختلاف ، جنگ و خونریزی است که در کشورهای اطراف خود مشاهده می کنیم که خون افراد بی گناه ریخته می شود .

ااختلاف باعث می شود که هیبت مسلمانان از بین برود . امروزه  به خاطر اختلاف ، آن هیبت و عزتی که مسلمین صدر اسلام از آن برخوردار بودند وجود ندارد . به همین خاطر می بینیم که امام خمینی (ره) ، مقام معظم رهبری و بزرگان و مسئولین به امر وحدت و اخوت تأکید ویژه ای دارند .

ایشان در ادامه افزودند الحمدلله در منطقه ما وحدت حکمفرماست و سعی بکنیم که این امنیت و وحدت همیشه باقی بماند و این وحدت زمانی مستدام خواهد بود که احترام یکدیگر را داشته باشیم و در کنار هم باشیم و به خصوص ، به مقدسات یکدیگر احترام نماییم و مسوولین هم بر این امر تاکید دارند. همانطور که چند روز پیش در روزنامه خراسان نوشته بود: مقام معظم رهبری دستور تخریب مقبره ابولولو مجوسی را داده بودند چون موجب اختلاف شده بود .

مولانا مطهری در آخر در مورد انتخابات اشاره ای نمودند و خاطر نشان کردند که آنچه مهم است حضور در پای صندوق های رأی است که دشمن می خواهد این را کم رنگ کند و این یک وظیفه شرعی و قانونی است و هر شخص به هر کس که می خواهد و بدون اجبار رأی بدهد تا مشت محکمی بر دشمنان اسلام و انقلاب و برگ زرین در تاریخ خواف باشد .

در ابتدای این مجلس باشکوه جناب مولوی بختیاری با تلاوت قرآن بر معنویت مجلس افزودند و در آخر حافظ غلام احمد سالاری با سرود زیبای خود در وصف پیامبر ، دلهای حاضرین را تر و تازه نمود . 

 
منبع: سایت حوزه علمیه احناف خواف




[ سه شنبه 18 بهمن 1390 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

داستان واقعی از یک معلم و دانش‌آموز

معلم مادر عشق زندگی

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”. معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد.

از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!

منبع: عاشقاته ها



[ سه شنبه 18 بهمن 1390 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

جهنم و بهشت

heaven hell اثبات عملی بهشت و جهنم(طنز)

مردی در خواب با خدا مکالمه‌ای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی است؟ “، خدا او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: “تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است”، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند، مرد گفت: “خداوندا نمی‌فهمم؟!”، خدا پاسخ داد: “ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می‌کنند.

منبع: عاشقانه ها



[ پنجشنبه 13 بهمن 1390 ] [ 03:38 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]