تبلیغات
عبدالحمید تعالی رودی - مطالب دی 1391

یادمان باشد

[ شنبه 30 دی 1391 ] [ 10:27 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

قصه دو برادر

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟«
برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟«
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم. «





موضوع: کوتاه وخواندنی، داستان،
برچسب ها: دو برادر، نجار، رودخانه، پل، قهر،
[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 07:12 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

اندرزهای ارزشمند لقمان به فرزندش

گوشه ای از نصایح ارزشمند لقمان حکیم به فرزندش
1- نا آموخته استادی مكن!
2- با پدر و مادرت بهترین رفتار را داشته باش!
3- بدان كه هیچ چیز از خداوند پنهان نمی ماند!
 4- در مقابل پیش آمدها شكیبا باش !

5-به آنچه دیگران را اندرز می دهی خود پیشتر عمل كن!

- با غرور و تكبر با دیگران رفتار مكن! 6

7- در راه رفتن میانه رو باش!

8- بر سر دیگران فریاد مكش و آرام سخن بگو!

9- از طریق اسماء و صفات خداوند او را بخوبی بشناس!

10-حق دیگران را به خوبی اداء كن!





موضوع: کوتاه وخواندنی، پند واندرز،
برچسب ها: لقمان حکیم، فرزند لقمان حکیم، نصیحت، پند، اندرز، نصایح لقمان حکیم،
[ دوشنبه 18 دی 1391 ] [ 04:26 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

موهبت



[ چهارشنبه 13 دی 1391 ] [ 03:14 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

خداکه اشتباه نمی کند...

 

مى گویند: مسجدى مى ساختند بهلول سر رسید و پرسید چه مى كنید؟

گفتند: مسجد مى سازیم .

گفت : براى چه پاسخ دادند: براى چه ندارد براى رضاى خدا.

بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگى تراشیدند

و روى آن نوشتند ((مسجد بهلول ))؛

شبانه آن را بالاى سر در مسجد نصب كرد.

سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالاى در مسجد نوشته شده است مسجد بهلول ناراحت شدند؛

بهلول را پیدا كرده به باد كتك گرفتند كه زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد مى كنى ؟!

بهلول گفت : مگر شما نگفتید كه مسجد را براى خدا ساخته ایم ؟ فرضا مردم اشتباه كنند

و گمان كنند كه من مسجد را ساخته ام خدا كه اشتباه نمى كند.

چه بسا كارهاى بزرگى كه از نظر ما بزرگ است

ولى در نزد خدا پشیزى نمى ارزد.

شاید بسیارى از بناهاى عظیم از معابد . مساجد

 . بیمارستانها . پلها . كاروانسراها

و مدرسه ها چنین سرنوشتى داشته باشند حسابش با خداست .


منبع:دانشجویان فقه وحقوق ایرانشهر





موضوع: کوتاه وخواندنی، داستان، پند واندرز، طنز،
برچسب ها: بهلول، مسحد، رضای خدا،
[ چهارشنبه 6 دی 1391 ] [ 09:41 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

داستان (گلستان سعدی )

 در یكى از جنگها، عده اى را اسیر كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یكى از اسیران را اعدام كنند. اسیر كه از زندگى ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: ((هر كه دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.))
وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز
شاه از وزیران حاضر پرسید: ((این اسیر چه مى گوید؟))
یكى از وزیران پاكنهاد گفت : اى آیه را مى خواند:
((والكاظمین الغیظ و العافین عن الناس ))
((پرهیزكاران آنان هستند كه هنگام خشم ، خشم هود را فرو برند و لغزش ‍ مردم را عفو كنند و آنها را ببخشند.))
(آل عمران / 134)
شاه با شنیدن این آیه ، به آن اسیر رحم كرد و او را بخشید، ولى یكى از وزیرانى كه مخالف او بود (و سرشتى ناپاك داشت ) نزد شاه گفت : ((نباید دولتمردانى چون ما نزد سخن دروغ بگویند. آن اسیر به شاه دشنام داد و او را به باد سرزنش و بدگویى گرفت .
شاه از سخن آن وزیر زشتخوى خشمگین شد و گفت : دروغ آن وزیر براى من پسندیده تر از راستگویى تو بود، زیرا دروغ او از روى مصلحت بود، و تو از باطن پلیدت برخاست . چنانكه خردمندان گفته اند: ((دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز))
هر كه شاه آن كند كه او گوید
حیف باشد كه جز نكو گوید
و بر پیشانى ایوان كاخ فریدون شاه ، نوشته شده بود:
جهان اى برادر نماند به كس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مكن تكیه بر ملك دنیا و پشت
كه بسیار كس چون تو پرورد و كشت
چو آهنگ رفتن كند جان پاك
چه بر تخت مردن چه بر روى خاك
(به این ترتیب با یادآورى این اشعار غرورشكن و توجه به خدا و عظمت خدا، باید از خواسته هاى غرورزاى باطن پلید چشم پوشید و به ارزشهاى معنوى روى آورد و با سر پنجه گذشت و بخشش ، از فتنه و بروز حوادث تلخ ، جلوگیرى كرد، تا خداوند خشنود گردد.)

پس جز راست نباید که گفت       هر راست نشاید که گفت




موضوع: کوتاه وخواندنی، داستان، پند واندرز،
برچسب ها: داستان، گلستان سعدی، پادشاه، وزیر،
[ شنبه 2 دی 1391 ] [ 04:29 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]