خدایا



خدایا

به فکرمان.............منطق

به قلبمان...............آرامش

به روحمان ..............پاکی

به وجودمان............ آزادی

به دست هایمان .......قدرت

به چشم هایمان.........زلالی

به زندگی مان ............عشق

به دوستی مان........... تعهد

و به تعهدمان..............صداقت

عطا کن!

(آمین)





موضوع: کوتاه وخواندنی، مناجات،
برچسب ها: خدایا، فکر، قلب، روح، وجود، دست، چشم، زندگی، دوستی، تعهد،
[ شنبه 29 مهر 1391 ] [ 09:24 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

ارزیابی عملکرد

grass yard

هوالرحیم
پسر كوچكی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دكمه های تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش می داد.
پسرك پرسید: خانم، می توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: كسی هست كه این كار را برایم انجام می دهد ! پسرك گفت: خانم، من این كار را با نصف قیمتی كه او انجام می دهد انجام خواهم داد! زن در جوابش گفت كه از كار این فرد كاملا راضی است.
پسرك بیشتر اصرار كرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می كنم. در این صورت شما در یكشنبه زیباترین چمن را در كل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرك در حالی كه لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد به خاطر اینكه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم كاری به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را می سنجیدم. من همان كسی هستم كه برای این خانم كار می كند

inner courtyard

آیا ما هم میتوانیم چنین خود ارزیابی از كار خود داشته باشیم؟





موضوع: پند واندرز، کوتاه وخواندنی، داستان،
برچسب ها: پسر کوچولو، خانم، چمن، کار، تلفن، مغازه،
[ یکشنبه 23 مهر 1391 ] [ 05:24 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

زنـدگی و گـذر عمـر گرانـمایه ...



نمی دانم؛ این عمر تو دانی به چه سانی طی شد؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان !
همه تقصیر من است ...
اینکه خود می دانم که نکردم فکری
که تامل ننمودم روزی
ساعتی یا آنکه چه سان می گذرد عمر گران



کودکی رفت به بازی
به فراغت به نشاط
فارغ از نیک وبد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست !
بایدش نالیدن ...



من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن
نتوان فارغ و دلرسته زغم همه شادی دیدن
هر زمان بال گشادن سر هر بام که شد خوابیدن
من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز هیچ نگفت



نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون جوان است هنوز
بگذارید جوانی بکند
بهره از عمر برد، کامرانی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز مرا عمری هست؟



یک نفر بانگ برآورد که او اکنون باید فکر فردا بکند
دیگری آوا داد که چو فردا بشود فکر فردا بکند
سومی گفت همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش همچنین فردایش



بعد از این باز نفهمیدم من، که به چه سان دی بگذشت
آنهمه قدرت و نیروی عظیم به چه ها مصرف گشت
نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی عمر بگذشت به بیحاصلی و دمی
چه توانی که ز کف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت



مدت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات
آن کسانی که نمی دانستند جوانی یعنی چه راهنمایم بودند
که دائم فکر خوردن باشم
فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش، فکر یک زندگی بی جنجال فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت زندگی خوردن نیست
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگی فکر خود بودن و غافل ز جهان نیست



حال فهمیدم هدف زیستن این است رفیق:
من شدم خلق که با عزمی جزم پای بند هواها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرات و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
شمع راه دیگران گردم و با شعله خویش
ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم



من شدم خلق که مثمر باشم نه چنین زاید و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم
که این سه روز از عمر به چه ترتیب گذشت:

کودکی بی حاصل
نوجوانی بــــــاطل
وقت پیری غــــافل

به عبارتی دیگر:

کودکی در غفــلت
نوجوانی شهـــوت
در کهولت حسرت




موضوع: کوتاه وخواندنی، شعر، پند واندرز،
برچسب ها: کودکی، جوانی، پیری، غفلت، شهوت، سستی، کهولت، عمر، گذر عمر،
[ شنبه 22 مهر 1391 ] [ 05:34 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

نیایش برای صلح

 


خداوندا ! مرا وسیله صلح خویش قرار ده
 
آن جا كه كین است ، بادا كه عشــق آورم
 
آن جا كه تقصیر است ، بادا بخشایش آورم
 
آن جا كه تفرقه است، بادا كه یگانگی آورم
 
آن جا كه خطاست، بادا كه راستی آورم
 
آن جا كه شك است، بادا كه ایمان آورم
 
آن جا كه نو میدی است ، بادا كه امید آورم
 
آن جا كه ظلمات است، بادا كه نور آورم
 
آن جا كه غمناكی است، بادا كه شادمانی آورم
 
خداوندا! بادا كه بیشتر
 
 در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن
 
 در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن
 
در پی دوست باشم تا دوست داشته شدن
 
چرا كه با بخشیدن است كه می گیریم
 
با فراموشی خویشتن است كه
 
خویشتن را باز می یابیم
 
با بخشودن است كه
 
 بخشایش به كف می آوریم
 
با مردن است كه
 
به زندگی بر انگیخته می شویم

*******
 
 
 نیایش برای صلح از فرانچسكو






موضوع: کوتاه وخواندنی، پند واندرز، مناجات،
برچسب ها: صلحو دوستی، صلح، عشق، گذشت، صبر، بخشیدن، دوست داشتن، فهمیدن، شادمانی، نور، راستی،
[ پنجشنبه 20 مهر 1391 ] [ 07:29 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

خداوندا


خداوندا

در این دنیای وانفسای وانفسا

درین دنیایی که چشمها نمیبینند

گوشها نمیشنوند

و قلبها برای هم نمیتپند

در این دنیایی که قلمها نمی نویسند

رسانه ها نمیگویند

و جز اندکی،نام بزرگ و زیبای تو را نمی خوانند...

من به سوی تو آمده ام

تو را میخوانم و چشم امیدم به توست.

خداوندا

اگرچه واژه ها بی تفاوت شده اند و نام ها ترک خورده

ولی نام زیبای تو دلم را گرم و نورانی میکند

خدای محبوب من

روا مدار که تو را  از یاد ببرم

و بر من نپسند که نعمتها و خوبیهای تو را فراموش کنم

خدایا

بگذار در هر حال که هستم

چه در آسایش و چه در سختی

چه در پیروزی و چه در شکست

چه در سلامتی و چه در بیماری

در همه حال و همیشه به یاد تو باشم...

و پیوسته مرا از مردم بد و گناهکار دور کن.

و فلبم را چنان از این مردم بترسان که هرگز

همدمی و همنشینی با آنها را هوس نکنم و در عوض

مرا به همنشینی با خود مانوس بدار و دوستانت را با من دوست بنمای.

آمین...یا رب العالمین

"هنگامیکه تاریکیها به سویتان هجوم آوردند به قرآن پناه برید تا بصیرت یابید"....پیامبر اکرم(ص)

الهی ما را هرگز  از نور قرآن بی بهره مساز،بدرستیکه قرآن هدایت کننده انسان به سوی نور است.

"الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیاءهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون"





موضوع: کوتاه وخواندنی، مناجات،
برچسب ها: مناجات، خداوندا، خدایا، الهی،
[ دوشنبه 17 مهر 1391 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

حكایت جنید بغدادی و بهلول


 بزرگترین سایت فرهنگی و تفریحی ایرانیان |Funshad.com

آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او....
شیخ احوال بهلول را پرسید.
گفتند او مردی دیوانه است.
گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.
شیخ پیش او رفت و سلام کرد.
بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی.
فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری..
بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟
عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت.
مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.
بهلول پرسید چه کسی هستی؟
جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.
بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟
عرض کرد آری...
سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی..
پس برخاست و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.
باز به دنبال او رفت تا به او رسید.
بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟
عرض کرد آری... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.
بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی.
خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.
بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.
بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.
جنید گفت: جزاک الله خیراً! و
ادامه داد:
در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.
و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری (دوست، همسر، فرزند، الدین، همکار، ....) نباشد





موضوع: کوتاه وخواندنی، داستان، پند واندرز، علمی،
برچسب ها: داستان، جکایت، بهلول، جنید بغدادی، آداب، غذاخوردن، خوابیدن، صحبت کردن،
[ یکشنبه 16 مهر 1391 ] [ 07:57 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

*اندرزهای لقمان حکیم



از خدا بترس ـ به خدا امید داشته باش

پسرم از خداى عزوجل آنچنان بترس که اگر در قیامت نیکى‌های همه نیکان جن و انس را داشته باشی باز ترس آن داشته باشی که عذابت کند، و از خدا امید رحمت داشته باش آنچنان که اگر در روز قیامت تمامی گناهان جن و انس را داشته باشی، باز احتمال و امید اینکه خدا تو را بیامرزد داشته باشی.

پسر گفت: پدر جان چطور چنین چیزی ممکن است، که در عین داشتن چنان ترسی، این چنین امیدی هم داشته باشم، و این دو حالت متضاد در یک دل چگونه جمع می‌شود؟

لقمان گفت: پسرم اگر قلب مؤمن را بیرون آرند، در آن دو نور یافت می‌شود، نوری برای ترس و نوری برای امید و اگر آن دو را با مقیاسی بسنجد، برابر هم هستند، هیچ یک از دیگری حتی به سنگینی یک ذره بیشتر نیست، و کسی که به خدا ایمان دارد، به گفته او نیز ایمان دارد، و کسی که به گفته او ایمان داشته باشد، به فرمان او عمل می‌کند، و کسی که به فرمان او عمل نکند، گفتار او را تصدیق نکرده، پس این حالات دل هر یک گواه دیگری است.

منبع:وب سایت ایلاف





موضوع: کوتاه وخواندنی، پند واندرز، فضایل، علمی،
برچسب ها: لقمان حکیم، پند، اندرز، فرزند لقمان حکیم، ترس، امید، پندهای لقمان حکیم،
[ شنبه 15 مهر 1391 ] [ 03:22 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]