تبلیغات
عبدالحمید تعالی رودی - مطالب آذر 1391

جادوی کلمات



إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است ... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود


تنهاترین کلمه "گوشه گیری" است ... بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده

قشنگ ترین کلمه "خوشروئی" است ... راز زیبائی در آن نهفته است

ارزشمندترین کلمه "بخشش" است ... سعی خود را بکن

تاریک ترین کلمه "نادانی" است ... آن را با نور علم روشن کن

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است ... آن را نادیده بگیر

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است ... بگذار و بگذر

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است ... وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است ... مواظب پلهای پشت سرت باش

محرک ترین کلمه "هدفمندی" است ... زندگی بدون هدف روی آب است

و هدفمندترین کلمه "موفقیت" است ... پس پیش به سوی آن

موقرترین کلمه "احترام" است ... برایش ارزش قایل شو

تمیزترین کلمه "پاکیزگی" است ... اصلا سخت نیست

رساترین کلمه "وفاداری" است ... سر عهدت بمان

آرام ترین کلمه "آرامش" است ... به آن برس

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است ... حواست را جمع کن

زیباترین کلمه "راستی" است ... با آن روراست باش

زشت ترین کلمه "دورویی" است ... یک رنگ باش

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است ... دوست داری با تو چنین کنند ؟

اصلی ترین کلمه "اطمینان" است ... به آن اعتماد کن

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است ... مراقب آن باش

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است ... از آن سوء استفاده نکن

حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است ... از آن فاصله بگیر

ضروری ترین کلمه "تفاهم" است ... آن را ایجاد کن

سالم ترین کلمه "سلامتی" است ... به آن اهمیت بده

سست ترین کلمه "شانس" است ... به امید آن نباش

شایع ترین کلمه "شهرت" است ... دنبالش نرو

لطیف ترین کلمه "لبخند" است ... آن را حفظ کن

تواناترین کلمه "دانش" است ... آن را فراگیر

محکم ترین کلمه "پشتکار" است ... آن را داشته باش

سمی ترین کلمه "غرور" است ... بشکنش

سازنده ترین کلمه "صبر" است ... برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه "امید" است ... به آن امیدوار باش

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است ... آن را نخور

بازدارترین کلمه "ترس" است ... با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه "کار" است ... به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه "طمع" است ... آن را بکش

سرکش ترین کلمه " هوس" است ... با آن بازی نکن

خود خواهانه ترین کلمه " من" است ... از آن حذر کن

ناپایدارترین کلمه "خشم" است ... آن را فرو ببر

پر معنی ترین کلمه " ما" است ... آن را بکار ببند

عمیق ترین کلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه

بی رحم ترین کلمه " تنفر" است ... از بین ببرش





موضوع: کوتاه وخواندنی، پند واندرز،
[ شنبه 25 آذر 1391 ] [ 02:31 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

مدنظرتان باشد























التماس دعای خیر







موضوع: علمی، پیامک، پند واندرز، کوتاه وخواندنی،
[ دوشنبه 20 آذر 1391 ] [ 02:38 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

مثل مداد باش


پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :


صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.


صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.


 صفت پنجم مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی

ودر آخر به قول شیخ محمد صالح پردل ((مفید باش شاید فردایی نباشد))









موضوع: کوتاه وخواندنی، داستان، پند واندرز،
برچسب ها: پدر بزرگ، نوه، مداد، مفید، شیخ صالح پردل،
[ یکشنبه 19 آذر 1391 ] [ 10:09 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

مناجات با خدا

مناجاتی بسیار زیبا وگیرا از خواجه عبدالله انصاری

الهی گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوینده تو را با بهشت چه کار است؟

الهی اگر بهشت چشم و چراغ است بی دیدار تو درد و داغ است.

الهی بهشت بی دیدار تو زندان است و زندانی به زندان برون نه کار کریمان است.

الهی اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نیستم و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم. مطلوب ما بر آر که جز وصال تو طلبکار نیستم.

روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست
از سرکویش اگر سوی بهشتم می برند پای ننهم که در آنجا وعده دیدار نیست

الهی تو ما را جاهل خواندی از جاهل جز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف جز خطا چه آید؟

الهی تو ما را برگرفتی و کسی نگفت که بر دار. اکنون که برگرفتی وا مگذار و در سایه لطف و عنایت خود میدار.

الهی عارف تو را به نور تو می داند و از شعاع وجود عبارت نمی تواند، موحد تو را به نور قرب می شناسد و در آتش می سوزد ، مسکین او که تو را به صنایع شناخت درویش او که تو را به دلایل جست از صنایع آن باید جست که از آن گنجد و از دلایل آن باید خواست که از آن زیبد.

الهی دانی چه شادم، نه آن که به خویشتن به تو افتادم، تو خواستی من نخواستم، دولت بر بالین دیدم چون از خواب برخاستم.

الهی چون من کیست که این کار را سزیدم، اینم بس محبت تو را ارزیدم.

الهی از آن خوان که بهر پاکان نهادی نصیب من بینوا کو، اگر نعمتت جز بطاعت نباشد پس آن را بیع خوانند لطف و عطا کو؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بها بهی بخش ما کو؟ اگر از سگان تو ام استخوانی و اگر از کسان تو مرحبا کو؟

الهی یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر، بار خدایا در ماندم از تو لیکن درماندم در تو، اگر غایب باشم گویی کجایی و چون به درگاه آیم در را نگشایی.

الهی هرکس را آتش در دل است و این بیچاره آتش بر جان، از آن است که هرکس را سروسامانی است و این درویش را نه سر و نه سامان.

الهی موجود نفس های جوانمردانی، حاضر ذاکرانی، از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی و از دورت می پندارند نزدیکتر از جانی.

 این حقیر را هم از دعای خیر فراموش نفرمایید






موضوع: مناجات،
برچسب ها: مناجات، خواجه عبدالله انصاری، بهشت، دوزخ، دیدار حق،
[ چهارشنبه 15 آذر 1391 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

دو حکایت


ذوالنون مصری که از عرفای بزرگ است گفت: روزی به کنار رودی رسیدم، قصری دیدم در نزدیکی آب. از آب طهارتی کردم چون فارغ شدم چشمم بر بام قصر افتاد که دختری بسیار زیبا بر آن ایستاده بود. خواستم او را بشناسم گفتم ای دختر تو که هستی؟ گفت ای ذوالنون چون از دور تو را دیدم فکر کردم دیوانه‌ای، چون طهارت کردی و به نزدیک آمدی فکر کردم عالمی، و چون نزدیکتر آمدی فکر کردم عارفی. و اکنون به حقیقت نگاه می‌کنم می‌بینم نه دیوانه‌ای، نه عالمی و نه عارف. گفتم چطور؟ گفت اگر دیوانه بودی طهارت نکردی و اگر عالم بودی به زنی نگاه نمی‌کردی و اگر عارف بودی دل تو به غیر حق به کسی میل نمی‌کرد و غیر از حق را نمی‌دید. این را بگفت و ناپدید شد. فهمیدم که او انسان نبود بلکه فرشته‌ای بود برای تنبیه من که آتش در جان من اندازد.
و از سخنان اوست:
"دوستی با کسی کن که به تغییر تو متغیر نگردد."
"بنده خدا باش در همه حال، چنان که او خداوند توست در همه حال."


بایزید بسطامیکه او را سلطان‌العارفین لقب داده‌اند وقتی به اتحاد با حق نائل آمد گفت: سبحانی ما اعظم شأنی. کسانی که اهل عرفان نیستند و حال او را درک نمی‌کنند، به او نسبت کفر می‌دهند. بایزید در مناجاتش می‌گفت: الهی تا با توام بیش از همه‌ام و تا با خودم هستم کمتر از همه‌ام. و نیز می‌گفت "عجیب نیست که من تو را دوست دارم زیرا من بنده‌ام و محتاج، عجیب آن است که تو مرا دوست می‌داری و خداوند و پادشاه و بی‌نیاز هستی


برچسب ها: بایزید بسطامی، ذالنون، عرفاء، دیوانه، عالم، حق، خدا،
[ پنجشنبه 9 آذر 1391 ] [ 03:33 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

دیدار خدا


پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :
"خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ "
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
"خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟"
خدا جواب داد :
" بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی "

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سر وپا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن
پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

 دل بدست آور که حج اکبر است     از هزاران کعبه یک دل بهتر است





موضوع: کوتاه وخواندنی، داستان، پند واندرز،
برچسب ها: دیدار خدا، پیرزن، کودک، فقیر، سرما،
[ یکشنبه 5 آذر 1391 ] [ 10:25 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]