دزدی مـال و دزدی دیـن

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.

آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند.

و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.

اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ؛

آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است ...





موضوع: داستان، علمی، کوتاه وخواندنی، پند واندرز،
برچسب ها: دزد، دزد مال، درد دین، مال زیاد، دعا،
[ شنبه 27 مهر 1392 ] [ 03:39 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

حکایات

حكایت باقیات الصالحات

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

روزی عیسی علیه السلام به سر قبری رسید که صاحبش معذّب بود. پس از یک سال، دوباره به سر آن قبر آمد، دید که صاحبش معذب نیست. عرض کرد: خداوندا، سال گذشته بر این قبر عبور کردم، دیدم صاحبش معذب است ولی امسال که آمدم، میبینم که معذب نیست، علت این کار چیست؟

خداوند به حضرت عیسی علیه السلام وحی فرمود: ای روح الله ! فرزند این شخص بالغ شده و راه صالح را گرفت (یا راهی را برای مردم اصلاح کرد) و به یتیمی جا داد. من به خاطر عمل فرزندش، از گناه این شخص صرفنظر کردم

حكایت دزد و آیه الكرسی

پدر ابوبكربن نوح از قول دوستش در نهروان می گوید: عادت داشتم هر شبآیة الكرسی را می خواندم و بر دكان می دمیدم. شبی یادم رفت بخوانم، به خانه رفتم وقت خواب یادم آمد و آن را خواندم و به اطراف دكان دمیدم . فردا دكان را باز كردم دیدم دزدی هرچه در دكان است جمع كرده و مردی آنجا نشسته.

گفتم: كیستی و اینجا چه می كنی؟

آن مرد گفت: داد نزن. من چیزی از تو نبرده ام. نگاه كن تمام متاع تو موجود است. من اینها را بستم. هر گاه خواستم ببرم، درب را نیافتم . چون بر زمین نهادم و نشان كردم باز تا خواستم ببرم، درب دیوار شد. شب را به این بلا بسر بردم تا اینكه تو درب را باز كردی.

اكنون اگر خواهی مرا عفو كن كه من توبه كردم و چیزی هم از تو نبرده ام. آن مرد گوید دست از او برداشتم و خدا را شكر كردم.






موضوع: داستان، علمی، کوتاه وخواندنی، پند واندرز،
[ چهارشنبه 10 مهر 1392 ] [ 09:17 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

به نام الله که با نام او همه چیز تسلیمند


www.hafeztaaly.ir

به نام الله که با ذکر نام او انسان از شر هر چه در زمین و آسمان است در امان می ماند.

شما را به خواندن این واقعیت تاریخی دعوت می کنم :


ادامه مطلب


موضوع: کوتاه وخواندنی، پند واندرز، فضایل، علمی، داستان،
برچسب ها: خالدبن ولید، پیامبر، قیصر، پادشاه روم، دعا، یقین،
[ جمعه 1 شهریور 1392 ] [ 04:58 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

داستان مجسمه و سنگ مرمر

توی یه موزه معروف سنگ های مرمر کف پوش شده بود , مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن .
و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه !

یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود ؛ با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت :

" این ؛ منصفانه نیست !

چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن ؟!

مگه یادت نیست ؟!

ما هر دومون توی یه معدن بودیم , مگه نه ؟

این عادلانه نیست !

من خیلی شاکیم ! "

مجسمه لبخندی زد و آروم گفت :

" یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه , چقدر سرسختی و مقاومت کردی ؟ "

سنگ پاسخ داد :

" آره ؛ آخه ابزارش به من آسیب میرسوند . "

آخه گمون کردم می خواد آزارم بده .

آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم . "

و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که :

" ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه .

به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .

به طور حتم در پی این رنج ؛ گنجی هست .

پس بهش گفتم :

" هرچی میخوای ضربه بزن ؛ بتراش و صیقل بده ! "

و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم .

و هر چی بیشتر می شدن ؛ بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم !

پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن

آره عزیز دلم ! رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .

و ... یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم .

پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم : خوش اومدی و از خودمون بپرسیم :

" این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده ؟






موضوع: داستان، علمی،
برچسب ها: مجسمه سنگی، سنگ مرمر، خدا، مشکلات، زیبایی،
[ سه شنبه 29 مرداد 1392 ] [ 09:29 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

ارزش های واقعی زندگی

morvarid-sefid-D

سارا دختر کوچولوی زیبا وباهوش ۵ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود چشمش به یک گردنبند مروارید بدلی افتاد . چقدر دلش اونو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از او خواهش کرد که اون گردنبند رو براش بخره. مادر ش گفت: این گردنبند قشنگیه اما چون قیمتش زیاده من برای خریدش واسه تو یه شرط میذارم، شرطم اینه که وقتی رسیدیم خونه من لیست کارهایی رو که میتونی انجام بدی بهت میدم وتو با انجام اون کارا می تونی پول گردنبندتو بپردازی ، سارا قبول کرد و با زحمت بسیار تونست پول گردنبندشو بپردازه.

ادامه مطلب


موضوع: پند واندرز، داستان، علمی، کوتاه وخواندنی،
برچسب ها: سارا کوچولو، گردنبند، هدیه، پدر، قصه، بدلیجات، خداوند،
[ یکشنبه 27 مرداد 1392 ] [ 08:06 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

از پروردگارم پنج ریال خواستم (داستانی واقعی)

خالد بن محمد وهیبی / ترجمه: ابوعمر انصاریwww.hafeztaaly.ir

این داستان عبرت آموز برای خودم اتفاق افتاده و کسی آنرا برایم نقل نکرده ، بنابراین همانگونه که رخ داده برایتان بازگو می کنم شاید به درد انسان مأیوسی که امیدش را از دست داده.. یا انسان عجولی که از دعا کردن خسته شده ، بخورد!!

روز چهارشنبه ۲۲- ۴- ۱۴۲۳ هجری قمری

هنگام نماز ظهر در حرم مکی و زیر اتاق مؤذنان ، پس از اقامه ی نماز یکی از برادران به من اشاره کرد تا برای پر کردن صف نماز در کنار او بایستم. من هم جلو آمدم.



ادامه مطلب


موضوع: پند واندرز، فضایل، داستان،
برچسب ها: دعا کردن، پنج ریال، از خدا خواستن، قبول شدن دعا،
[ سه شنبه 22 مرداد 1392 ] [ 09:04 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

توبه کسی که صد نفر را کشت

نویسنده: احمد صیام رؤوفی

توبه مردی که صد تن را کشته بود...

در بنی اسرائیل مردی بود که نود و نُه تن را کشته بود و به دنبال دانشمندان اهل زمین می گشت که او را راه فلاح بنماید.

پس او را به راهبی (کشیش) بردند. پس از راهب پرسید: « من نَود و نُه نفر را کشته ام؛ امیدی هست که توبه من پذیرفته شود؟»

راهب گفت: «نه، تو از حکم خدا برگشته ای»

پس مرد، راهب را کشت تا صد نفر کشته اش تمام شد. سپس از مردم پرسید تا و او را به مرد عالمی بردند


ادامه مطلب


موضوع: پند واندرز، علمی، داستان،
برچسب ها: توبه، قاتل، کشتن صد نفر، فرشته رحمت، فرشته عذاب،
[ چهارشنبه 16 مرداد 1392 ] [ 03:51 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات