حکایت تاجر و چهار همسرش

در روزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت.

همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می داد.

همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد. نزد دوستانش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد.

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


موضوع: پند واندرز، داستان، علمی،
برچسب ها: حکایت تاجر و چهار همسرش، تاجر ثروتنمند، همسر، دنیا، آخرت، بدن، زندگی، مال ومیراث، روح،
[ دوشنبه 14 مرداد 1392 ] [ 02:03 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

هیچ چیز از او پنهان نیست ( ففهم ایها الغافل )

برادر و خواهرم

آنگاه که با خویش خلوت نمودی و درها را بروی خویش بسته یافته و پرده ها را کنار گشیدی و دید بشر را از خود کوته یافتی و شیطان گنه را بر تو آراست بیاد بیاور کسی که هیچ چیزی از او پنهان نمی ماند، خدایی که مورچه سیاه را در شب تاریک بر صخره سیاه می بیند و صدای پایش را می شنود.

{یَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَلا یَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَهُوَ مَعَهُمْ} [نساء: ۱۰۸]

( آنان می‌توانند خیانت خود را از مردم پنهان دارند ، ولی نمی‌توانند آن را از خدا پنهان دارند که همیشه با آنان است)

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


موضوع: پند واندرز، علمی، داستان، قرآنی،
برچسب ها: حضرت یوسف، پاکدامنی، خداوند، حضور خدا، پنهان کاری،
[ یکشنبه 13 مرداد 1392 ] [ 01:02 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

بیسکویت های سوخته

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده‌ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت‌های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت.

بیسکویت های سوخته

بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب


موضوع: داستان، کوتاه وخواندنی،
برچسب ها: بسکویت های سوخته، پدر، خسته، شام،
[ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 10:16 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

ذهن آرام

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.
ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.
بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.
کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.
بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.
 کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"

پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند.
هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.




موضوع: پند واندرز، علمی، داستان،
برچسب ها: کشاورز، ساعت، علوفه، بچه ها، آرامش، ذهن،
[ پنجشنبه 30 خرداد 1392 ] [ 10:40 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

زنی با آرزوهای بزرگ

لیزی ولاسکوئز، زنی با آرزوهای بزرگ

لیزی ولاسكوئز (Lizzie Velasquez) زنی ۲۳ ساله است.

شاید باور نکنید اما او هفت سال است که به عنوان یک سخنران انگیزشی فعالیت دارد.

“زیبا باش، خودت باش” (Be Beautiful, Be You) نام اولین کتاب اوست،

او در این کتاب در کنار خاطره‌هایش تلاش می‌کند انسان‌ها را در عشق توانمند سازد و به آن‌ها بیاموزد خودشان را همان‌طور که هستند بپذیرند.

لیز یک بیماری بسیار نادر دارد که تنها ۲ نفر در جهان به این بیماری مبتلا هستند.

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


موضوع: داستان، پند واندرز، علمی،
برچسب ها: زنی با آرزوهای بزرگ، ایمان، عشق، زندگی، پشتکار، توکل،
[ جمعه 27 اردیبهشت 1392 ] [ 04:05 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

عهد

به نام خالق پروانه ها

در زمان حضرت عیسی، زنی بود با خدا و پرهیزگار. وقت نماز که فرا می رسید هر کاری را رها می کرد و مشغول نماز میشد.

روزی مشغول پختن نان بود که وقت نماز فرا رسید. این زن دست از نان پختن کشید و مشغول نماز شد. چون به نماز ایستاد، شیطان در وی وسوسه کرد و گفت. ای زن!


بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


موضوع: کوتاه وخواندنی، داستان،
برچسب ها: حضرت عیسی، زن عابد، عهد، آتش، شیطان، نماز، وسوسه،
[ یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

سه حکایت

"حکایت 1"

عارفی گفت سه چیز دل را سخت کند:
خنده بی جهت ، خوردن در حال سیری و سخن غیر لازم گفتن.

"حکایت 2 "

یکی از زهاد را بیماری عارض شد.شخصی به عبادت او رفت؛ او را شادمان دید و زبانش را به شکر و ثنا متذکر یافت، گفت : میخواهی که خدای تعالی تو را شفا دهد؟گفت:نه.گفت میخواهی به وضع بیماری بمانی؟گفت:نه.گفت : پس چه میخواهی؟

گفت : آن را میخواهم که خدا می خواهد.

"حکایت 3"
از حکیمی پرسیدند : نعمتی که بر صاحبش رشک نبرند یا بلائی که بر گرفتارش دلسوزی نکنند میشناسی؟
گفت : آری آن نعمت تواضع  است و آن بلا تکبر.




موضوع: کوتاه وخواندنی، داستان، پند واندرز،
برچسب ها: حکایت، زاهد، حکیم، عرف،
[ سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ] [ 08:44 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات