تبلیغات
عبدالحمید تعالی رودی - مطالب علمی

یکی از بستگان خدا


پسرک در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جا به جا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو، کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد.

در نگاهش چیزی موج می زد،انگاری که با نگاهش، نداشته هایش را از خدا طلب می کرد، انگاری با چشمهایش آرزو می کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود، بیرون آمد.

-آهای آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.

چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفش ها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید :

-شما خدا هستید؟

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می دانستم که با خدا نسبتی دارید! 


برگرفته از کتاب : تو،تویی؟






موضوع: داستان، علمی، فضایل، پند واندرز، کوتاه وخواندنی،
[ چهارشنبه 11 شهریور 1394 ] [ 07:43 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

پس همیشه مثبت باش

زندگی یک بازتاب است

آنچه می فرستی، باز می گردد

آنچه می کاری، درو می کنی

آنچه می دهی، می گیری

آنچه در دیگران می بینی، در خود تو وجود دارد

به یاد داشته باش که زندگی یک بازتاب است

همیشه به تو باز می گردد...

پس همیشه مثبت باش






موضوع: علمی، کوتاه وخواندنی، پند واندرز،
[ دوشنبه 9 شهریور 1394 ] [ 05:54 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

وقت طلاست




وقت طلاست و زمان، گرانبهاترین گوهر عمر است؛ گرچه نیازهای آدمی بیشمار است

و بسیاری از فرصت ها در گذر زمان از دست می روند اما جسم و روح ما نیازهایی دارد ...

که با برآوردن آنها آرامش هر چه بیشتر را در زندگی به ارمغان می آورد..

فرصت ها را دریابیم و دریغ نکنیم از زمانهایی که چه زود می گذرند ...

 

فرصتی برای دعا

نیایش با خدا کمک می کند تا غبار غم از دلت زدوده شود

 

 زمانی برای دوستان
داشتن دوستان واقعی نیمی از خوشبختی است

 

وقتی برای کار
کار سرمایه ای همیشگی برای سعادتمندی است

 

 

زمانی را برای فکر کردن
تفکر سالم منبع قدرت و انرژی جسم است

 

 

وقتی برای مطالعه
دانش اندوزی در کسب آگاهی هر چه بیشتر است

 


زمانی را برای رویا
سفر به عالم خیال، اعتماد به نفس را قوت می بخشد

 


فرصتی هم برای بازی
نشاط و شادابی، ماندگارترین خاطرات جوانی است که هرگز از یاد نمی رود





موضوع: علمی، پند واندرز، کوتاه وخواندنی،
[ جمعه 6 شهریور 1394 ] [ 06:14 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

خوشبختی


از خدا پرسید:
خوشبختی را کجا می‌توان یافت؟

خدا گفت:
آن را در خواسته‌هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم
با خود فکر کرد و فکر کرد:
اگر خانه‌ای بزرگ داشتم بی‌گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد
اگر پول فراوان داشتم یقیناً خوشبخت‌ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر... اگر... و اگر...
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید:
حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم
خداوند گفت:
باز هم بخواه
گفت:
چه بخواهم،هر آنچه را که هست دارم
خدا گفت:
بخواه که دوست بداری
بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی

او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می‌نشیند

و نگاه‌های سرشار از سپاس به او لذت می‌بخشد

رو به آسمان کرد و گفت:

خدایا خوشبختی اینجاست :  در نگاه و لبخند دیگران ...


وچقدر خوشبختند کسانی که خنده را بر لبان دیگران می کارند


ضمنا منتظر نظرات همه شما عزیزان هستیم .نظرات شما باعث دلگرمی ما می شود.التماس دعا




موضوع: کوتاه وخواندنی، پند واندرز، فضایل، علمی،
[ دوشنبه 2 شهریور 1394 ] [ 10:44 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

گدایی را متوقف کن



گدایی ٣٠ سال كنار جاده ای نشسته بود .
یك روز غریبه ای از كنار او می گذشت .
گدا به طورا توماتیك كاسه خود را به سوی غریبه گرفت و گفت :
بده در راه خدا
غریبه گفت : چیزی ندارم تا به تو بدهم؟
آنگاه از گدا پرسید : آن چیست كه رویش نشسته ای ؟؟ گدا پاسخ داد: هـیچی یك صندوق قدیمی ست . تا زمانی كه یادم می آید ، روی همین صندوق نشسته ام .
غریبه پرسید : آیا تاكنون داخل صندوق رادیده ای؟
گدا جواب داد: نه !!
برای چه داخلش راببینم ؟؟ دراین صندوق هیچ چیزی وجود ندارد .
غریبه اصرار كرد چه عیبی دارد؟
نگاهی به داخل صندوق بینداز .
گدا كنجكاو شد و سعی كرد در صندوق را باز كند.
ناگهان در صندوق باز شد و گدا باحیرت و ناباوری و شادمانی مشاهده كرد كه صندوقش پر از جواهر است .
من همان غریبه ام كه چیزی ندارم به تو بدهم اما می گویم نگاهی به درون بینداز .
نه درون صندوقی، بلكه درون چیزی كه به تو نزدیكتراست {درون خویش}
صدایت را می شنوم كه می گویی : اما من گدا نیستم !!
گدایند همه ی كسانی كه ثروت حقیقی خویش را پیدا نكرده اند .
همان ثروتی كه شادمانی از هستی ست.
همان چشمه های آرامش ژرف كه دردرون می جوشد .
...
درونت را بنگر، خدا حتماً جواهراتی در آن صندوقچه نهاده است.
اگر بجای گدایی آرامش و محبت و توجه و ثروت از دیگران، نگاهی به درونش بیندازی، حتماً پیدایش می كنی.
تو حتماً چیز به درد بخور و با ارزش بودی كه آفریده شدی.

‫#‏خداوند‬ بُنجُل نمی آفریند.
#‏او‬ فقط در كار خلقت شاهكار است
مگر اینكه نپذیری شاهكاری.
شاهكاری با گنج های بسیار نهفته در درون
بگشای گنجینه را... گدایی را متوقف كن... همین امروز... همین حالا ...





موضوع: داستان، علمی، فضایل، پند واندرز، کوتاه وخواندنی،
برچسب ها: گدایی، جواهر، درون انسان، خلقت انسان، گوهر وجود،
[ جمعه 30 مرداد 1394 ] [ 11:29 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

باغبان نابینا

مردی در یك خانه‌ی كوچك، با باغچه‌ای بزرگ و بسیار زیبا زندگی می كرد. او چند سال پیش در اثر یك تصادف، بینایی خود را از دست داده بود و همه‌ی اوقات فراغتش را در آن باغچه به سر می برد. گیاهان را آب می داد، به چمن‌ها می رسید و رزها را هرس می كرد. باغچه در بهار، تابستان و پاییز، منظره‌ای دل‌انگیز داشت و سرشار از رنگ‌های شاد بود.

روزی، شخصی كه ماجرای باغبان كور را شنیده بود، به دیدار او آمد. از باغبان پرسید: «خواهش می كنم، به من بگویید چرا این كار را می كنید، آن گونه كه شنیده‌ام، شما اصلاً قادر به دیدن نیستید.»

«بله، من كاملاً نابینا هستم!»

«پس چرا این همه برای باغچه‌ی خود زحمت می كشید؟ شما كه قادر به تشخیص رنگ‌ها نیستید، پس چه بهره‌ای از این همه گل‌های رنگارنگ می برید؟»

باغبان كور به پرچین باغچه تكیه داد و لبخندزنان به مرد غریبه گفت:

«خب، من دلایل خوبی برای این كار خود دارم. من همواره از باغبانی خوشم می آمد. به نظرم میرسد كه دست كشیدن از این كار به سبب نابینایی، دلیل قانع‌كننده‌ای نیست. البته نمیتوانم ببینم كه چه گیاهانی در باغچه‌ام می رویند؛ ولی هنوز می توانم آنها را لمس و احساس كنم. من نمی توانم رنگ‌ها را از هم تشخیص دهم، ولی می توانم عطر گل‌هایی را كه می كارم، ببویم و دلیل دیگر من، شما هستید.»

«چرا من؟ شما كه اصلاً مرا نمی شناسید!»

«البته من شما را نمی شناسم، ولی گاهی اوقات، شخصی چون شما از اینجا رد می شود و كنار باغچه‌ی من می ایستد. اگر این تكه زمین، باغچه‌ای بدون گیاه و خشك بود، دیدن منظره‌ی آن برای شما خوشایند نبود. به نظر من نباید از انجام كاری به این سبب چشم‌پوشی كنیم كه در نگاه نخست، سود چندانی برای خود ما ندارد؛ در صورتی كه ممكن است كمك ناچیزی به دیگران بكند.»

مرد به فكر فرو رفت و گفت: «من از این زاویه به موضوع نگاه نكرده بودم.»

باغبان پیر لبخندزنان به سخن خود ادامه داد:

«به علاوه مردم از اینجا رد می شوند و با دیدن باغچه‌ی من، احساس شادی می كنند؛ می ایستند و كمی با من سخن می گویند. درست مانند شما؛ این كار برای یك انسان نابینا ارزش زیادی دارد.»





موضوع: علمی، داستان،
[ دوشنبه 4 اسفند 1393 ] [ 03:07 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

مثبت اندیشی

از کوفی عنان(دبیر کل سابق سازمان ملل و برنده صلح نوبل)پرسیدند:
بهترین خاطره ی شما از دوران تحصیل چه بود؟
او جواب داد:
روزی معلم علوم ما وارد کلاس شد و برگه ی سفید رنگی رابه تخته سیاه چسباند.
در وسط آن لکه‌ای با جوهر سیاه نمایان بود.
معلم از شاگردان پرسید:
بچه ها در این برگه چه می بینید؟
همه جواب دادند:
یک لکه سیاه آقا
معلم با چهره ای اندیشمندانه لحظاتی در مقابل تخته کلاس راه رفت
وسپس با دست خود به اطراف لکه سیاه اشاره کرد و گفت:
بچه های عزیز چرا این همه سفیدی اطراف لکه سیاه را ندیدید؟
کوفی عنان می گوید:
از آن روز تلاش کردم اول سفیدی (خوبی‌ها، نکات مثبت، روشنایی ها و…) را بنگرم

منتظر نظرات شما هستیم!!!




موضوع: کوتاه وخواندنی، پند واندرز، فضایل، علمی، داستان،
[ سه شنبه 14 بهمن 1393 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]