تبلیغات
عبدالحمید تعالی رودی - مطالب شعر

شعری بسیار زیبا (خداوندا )

خداوندا نمی دانم

در این دنیای وانفسا

کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم!

نمیدانم!

نمی دانم خداوندا

در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد

کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم!!!

نمی دانم خداوندا!!!

به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم

دگر سیرم خداوندا

دگر گیجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده

پناهم ده

امیدم ده خداوندا

که دیگر نا امیدم من و

 میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی

بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم دگر پایان پایانم

همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم

چرا پنهان کنم در دل؟

چرا با کس نمی گویم؟

چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟

همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند

ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد

دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم

نمی دانم

و نتوانم به کس گویم

فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی

من خون دل دارم.

دلی بی آب و گل دارم.

به پو چی ها رسیدم من

به بی دردی رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من

نمیدانم

نمی گویم

نمی جویم

نمی پرسم

نمی گویند

نمی جویند

جوابی را نمی دانم

سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند

چرا من غرق در هیچم؟

چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده

کلام آشنایی ده

خداوندا پناهم ده

دل گمگشته ی من را نشانم ده.






موضوع: شعر،
برچسب ها: خداوندا، نمی دانم، می جویم، پناهم ده،
[ دوشنبه 27 آبان 1392 ] [ 01:02 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

حق به حق دار رسید

نقل كرده اند در زمان حضرت داوود (علیه السلام) شخص بیكارى بوده و كار و كاسبى نداشتند. مكرر دعا مى كرد: اللهم ارزقنى رزقا حلالا واسعا.
این دعا مى كرد دائم كاى خدا
روزى بى رنج و زحمت ده مرا
مردم او را مسخره مى كردند به او مى خندیدند كه عجب مرد احمقى است روزى بى رنج و زحمت از خدا مى خواهد و حال آنكه همه مردم به كد یمین و عرق جبین كسب مى كنند و روزى مى خورند حتى داوود (علیه السلام) به زحمت از زره سازى نان مى خورد، گاهى از روى طعنه به او مى گفتند، اگر چیزى پیدا كردى تنها نخورى مرا هم صدا بزن و آن مرد متصل دعایش ‍ همین بود.
تا كه شد مشهود در شهر و شهیر
گه ز انبان تهى جوید پنیر
تا كه یك روز گرسنه و ناشتا در منزلش نشسته بود و مشغول دعا بود ناگاه در خانه باز شد و گاوى سرگذارد و وارد خانه شد، آن مرد گفت: روزى حلالى كه از خدا مى خواستم همین است، برخواست، گاو را روى زمین انداخت و سر گاو را برید، قدرى از گوشت گاو را كباب كرد و خورد كه صاحب گاو باخبر شد و به خانه آن مرد دوید، گاو را كشته دید، پرسید چرا گاو مرا كشتى، گفت:
بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب


موضوع: داستان، علمی، شعر،
برچسب ها: مرد بیکار، روزی، بدون زحمت، گاو، مرد ثروتمند، حضرت داوود،
[ چهارشنبه 1 آبان 1392 ] [ 07:52 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

خیام نیشابوری

وبلاگ جملات حکیمانه




افسوس كه نامه جوانی طی شد

و آن تازه بهار زندگانی دی شد

وآن مرغطرب كه نام او بود شباب

فریاد ندانم كی آمدوكی شد خیام

 


یک عمر به کودکی به استاد شدیم

یک عمر زاستادی خود شاد شدیم

افسوس ندانیم که ما را چه رسید

از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم خیام

 


بیشتر درادامه مطلب

ادامه مطلب


موضوع: علمی، پیامک، پند واندرز، کوتاه وخواندنی، مناجات، شعر،
برچسب ها: حکیم عمر خیام نیشابوری، شعر، دوبیتی، دنیا، نفس، انسان،
[ سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

ای عزیزان بهر دین مصطفی فکری کنیم

  

 ای عـزیزان بـهر دین مصطفی فکـری کنیم 

                                 بـهـر وضـع مـسـلـمـیـن بـیـنــوا فکری کنیم

جای مهـردیـن وایمان حـبّ دنیا در دل است 

                                  دین چه آسان می رودازقلب ما فکری کنیم

گـشـتـه مـسـجـد ازجـوانـان مـسـلـمانان تـهی

                                 بـهـر آبـــادی مـــســجــدها بـیـا فکری کنیم

بـی حجابی می کـند بـیـداد در این شـهـر مـا 

                                می شود کم کم تهی دل از حـیا فکری کنیم

اینهمه بی برکتی در رزق وروزی ازکجاست 

                                ازچه برکت رفته است ازسفره هافکری کنیم

رفـتـه رونـق از مـیـان کـار و بـار مسـلمیـن 

                                    نـیـسـت ایـنک درمیان مـا صفا فکری کنیم

قـوم بـا قـوم وقـبـیـلـه بـا قـبـیـلـه دشمن است 

                                    بـهـر دلـهـای  ز همــدیـگر جدا فکری کنیم

زور و زر گشته شعار جملـه جای فکـر دین 

                                     قـلـبـهــا بـیـمــار ، از بـهـر دوا فکری کنیم

تا به کی در خواب غفـلت جان من بیدار شو

                                  تـا بـرای تــوشـه ای پـیـش خدا فکری کنیم 

دیده را با آب پاک توبه ها باید که شست

                                             بهر پاکی نگاه ها از گناه فکری کنیم

                             

منبع:زنان شهرستان خواف





موضوع: کوتاه وخواندنی، شعر، پند واندرز،
[ جمعه 20 بهمن 1391 ] [ 07:59 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

به مناسبت ماه ربیع الاول میلاد نبی اکرم (صلی الله علیه وسلم ) به روایت اهل سنت

با سلام خدمت تمامی عزیزان 
 مطلبی را که امروز قصد دارم برای شما عزیزان قرار دهم  قسمتی از نظرات برادران افغانی هست که در یکی از سایتها خواندم .دیدم خیلی قشنگ وزیبا بودومناسبت هم دارد با ماه ربیع الاول ماه میلاد پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم ) ،با خود گفتم حیف است تا دیگران هم استفاده نکنند  به امید آنکه مورد پسند تان  قرار بگیرد و خداوند ذریعه خیر دنیا وآخرتمان قرار دهد .

 ادامه مطلب خیلی زیباست از دست ندهید

http://files.afghanpaper.com/pics/201202/201202041241311346.jpg

 

ادامه مطلب


موضوع: کوتاه وخواندنی، شعر،
برچسب ها: میلاد پیامبر، ربیع الاول، نبی اکرم، حضرت محمد،
[ دوشنبه 2 بهمن 1391 ] [ 07:01 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

نامه خدا

بخوان ما را منم پروردگارت
منم معشوق زیبایت، منم نزدیکتر از تو به تو، اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را ، سوی ما بازآ منم پروردگار پاک و بی همتا


منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید:
تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کـــرد


بساط روزی خود را به من بسپار، رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن عزیزا ،من خــــدایی خوب میدانــــم


تو دعوت کن مرا بر خود به اشکی یا خدایی
میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را


بجو ما را ، تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما
و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته می گویم
،خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان، قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن تکیه کن بر من
قسم بر روز،هنگامی که عالم را بگیرد نور، قسم بر اختران روشن اما دور
رهایت من نخواهــــــم کـــرد


بخوان ما را که میگوید،که تو خواندن نمیدانی؟
تو بگشا لب تو غیر از ما،خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر کس بجز با ما،چه میگویی؟
و تو بی من چه داری؟
هیچ بگو با ما چه کم داری عزیــــزم ; هیــــچ!!


هزاران کهکشان و کوه و دریا را،
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلــــوه خود آفریدم من ولی

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیبا تر از خورشید زیبایم تویی والاترین میهمان دنیایم
که دنیا بی تو،چیزی بی تو را کم داشت

تو ای محبوب ترین میهمان دنیایم نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی ببینم من تو را از درگهم راندم؟
اگر در روز سختیت خواندی مرا اما به روز شادیت
یک لحظه هم یادم نکردی به رویت بنده من هیچ آوردم؟؟

که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور، آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت،خالقت اینک صدایم کــن مرا با قطره اشکی
پیش آور دو دست خالی خود را ، با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را می شنیدم
غریب این زمین خاکیم آیا عزیزم حاجتی داری؟
تو ای از ما اکنـــون برگشته ای اما کلام آشتی را تو نمیدانی؟

ببینم چشمهای خیست آیا گفته ای دارند؟
بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما

اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من بگو،جز من کسی دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است

برای درک آغوشم شروع کن
یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من!




موضوع: کوتاه وخواندنی، مناجات، شعر، پند واندرز،
برچسب ها: نامه خدا، خدا، بنده، دعا، اشک، توبه، ندامت،
[ دوشنبه 1 آبان 1391 ] [ 03:57 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

زنـدگی و گـذر عمـر گرانـمایه ...



نمی دانم؛ این عمر تو دانی به چه سانی طی شد؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان !
همه تقصیر من است ...
اینکه خود می دانم که نکردم فکری
که تامل ننمودم روزی
ساعتی یا آنکه چه سان می گذرد عمر گران



کودکی رفت به بازی
به فراغت به نشاط
فارغ از نیک وبد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست !
بایدش نالیدن ...



من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن
نتوان فارغ و دلرسته زغم همه شادی دیدن
هر زمان بال گشادن سر هر بام که شد خوابیدن
من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز هیچ نگفت



نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون جوان است هنوز
بگذارید جوانی بکند
بهره از عمر برد، کامرانی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز مرا عمری هست؟



یک نفر بانگ برآورد که او اکنون باید فکر فردا بکند
دیگری آوا داد که چو فردا بشود فکر فردا بکند
سومی گفت همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش همچنین فردایش



بعد از این باز نفهمیدم من، که به چه سان دی بگذشت
آنهمه قدرت و نیروی عظیم به چه ها مصرف گشت
نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی عمر بگذشت به بیحاصلی و دمی
چه توانی که ز کف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت



مدت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات
آن کسانی که نمی دانستند جوانی یعنی چه راهنمایم بودند
که دائم فکر خوردن باشم
فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش، فکر یک زندگی بی جنجال فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت زندگی خوردن نیست
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگی فکر خود بودن و غافل ز جهان نیست



حال فهمیدم هدف زیستن این است رفیق:
من شدم خلق که با عزمی جزم پای بند هواها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرات و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
شمع راه دیگران گردم و با شعله خویش
ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم



من شدم خلق که مثمر باشم نه چنین زاید و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم
که این سه روز از عمر به چه ترتیب گذشت:

کودکی بی حاصل
نوجوانی بــــــاطل
وقت پیری غــــافل

به عبارتی دیگر:

کودکی در غفــلت
نوجوانی شهـــوت
در کهولت حسرت




موضوع: کوتاه وخواندنی، شعر، پند واندرز،
برچسب ها: کودکی، جوانی، پیری، غفلت، شهوت، سستی، کهولت، عمر، گذر عمر،
[ شنبه 22 مهر 1391 ] [ 05:34 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]