اندرزهای ارزشمند لقمان به فرزندش

گوشه ای از نصایح ارزشمند لقمان حکیم به فرزندش
1- نا آموخته استادی مكن!
2- با پدر و مادرت بهترین رفتار را داشته باش!
3- بدان كه هیچ چیز از خداوند پنهان نمی ماند!
 4- در مقابل پیش آمدها شكیبا باش !

5-به آنچه دیگران را اندرز می دهی خود پیشتر عمل كن!

- با غرور و تكبر با دیگران رفتار مكن! 6

7- در راه رفتن میانه رو باش!

8- بر سر دیگران فریاد مكش و آرام سخن بگو!

9- از طریق اسماء و صفات خداوند او را بخوبی بشناس!

10-حق دیگران را به خوبی اداء كن!





موضوع: کوتاه وخواندنی، پند واندرز،
برچسب ها: لقمان حکیم، فرزند لقمان حکیم، نصیحت، پند، اندرز، نصایح لقمان حکیم،
[ دوشنبه 18 دی 1391 ] [ 04:26 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

خداکه اشتباه نمی کند...

 

مى گویند: مسجدى مى ساختند بهلول سر رسید و پرسید چه مى كنید؟

گفتند: مسجد مى سازیم .

گفت : براى چه پاسخ دادند: براى چه ندارد براى رضاى خدا.

بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگى تراشیدند

و روى آن نوشتند ((مسجد بهلول ))؛

شبانه آن را بالاى سر در مسجد نصب كرد.

سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالاى در مسجد نوشته شده است مسجد بهلول ناراحت شدند؛

بهلول را پیدا كرده به باد كتك گرفتند كه زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد مى كنى ؟!

بهلول گفت : مگر شما نگفتید كه مسجد را براى خدا ساخته ایم ؟ فرضا مردم اشتباه كنند

و گمان كنند كه من مسجد را ساخته ام خدا كه اشتباه نمى كند.

چه بسا كارهاى بزرگى كه از نظر ما بزرگ است

ولى در نزد خدا پشیزى نمى ارزد.

شاید بسیارى از بناهاى عظیم از معابد . مساجد

 . بیمارستانها . پلها . كاروانسراها

و مدرسه ها چنین سرنوشتى داشته باشند حسابش با خداست .


منبع:دانشجویان فقه وحقوق ایرانشهر





موضوع: کوتاه وخواندنی، داستان، پند واندرز، طنز،
برچسب ها: بهلول، مسحد، رضای خدا،
[ چهارشنبه 6 دی 1391 ] [ 09:41 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

داستان (گلستان سعدی )

 در یكى از جنگها، عده اى را اسیر كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یكى از اسیران را اعدام كنند. اسیر كه از زندگى ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: ((هر كه دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.))
وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز
شاه از وزیران حاضر پرسید: ((این اسیر چه مى گوید؟))
یكى از وزیران پاكنهاد گفت : اى آیه را مى خواند:
((والكاظمین الغیظ و العافین عن الناس ))
((پرهیزكاران آنان هستند كه هنگام خشم ، خشم هود را فرو برند و لغزش ‍ مردم را عفو كنند و آنها را ببخشند.))
(آل عمران / 134)
شاه با شنیدن این آیه ، به آن اسیر رحم كرد و او را بخشید، ولى یكى از وزیرانى كه مخالف او بود (و سرشتى ناپاك داشت ) نزد شاه گفت : ((نباید دولتمردانى چون ما نزد سخن دروغ بگویند. آن اسیر به شاه دشنام داد و او را به باد سرزنش و بدگویى گرفت .
شاه از سخن آن وزیر زشتخوى خشمگین شد و گفت : دروغ آن وزیر براى من پسندیده تر از راستگویى تو بود، زیرا دروغ او از روى مصلحت بود، و تو از باطن پلیدت برخاست . چنانكه خردمندان گفته اند: ((دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز))
هر كه شاه آن كند كه او گوید
حیف باشد كه جز نكو گوید
و بر پیشانى ایوان كاخ فریدون شاه ، نوشته شده بود:
جهان اى برادر نماند به كس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مكن تكیه بر ملك دنیا و پشت
كه بسیار كس چون تو پرورد و كشت
چو آهنگ رفتن كند جان پاك
چه بر تخت مردن چه بر روى خاك
(به این ترتیب با یادآورى این اشعار غرورشكن و توجه به خدا و عظمت خدا، باید از خواسته هاى غرورزاى باطن پلید چشم پوشید و به ارزشهاى معنوى روى آورد و با سر پنجه گذشت و بخشش ، از فتنه و بروز حوادث تلخ ، جلوگیرى كرد، تا خداوند خشنود گردد.)

پس جز راست نباید که گفت       هر راست نشاید که گفت




موضوع: کوتاه وخواندنی، داستان، پند واندرز،
برچسب ها: داستان، گلستان سعدی، پادشاه، وزیر،
[ شنبه 2 دی 1391 ] [ 04:29 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

جادوی کلمات



إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است ... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود


تنهاترین کلمه "گوشه گیری" است ... بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده

قشنگ ترین کلمه "خوشروئی" است ... راز زیبائی در آن نهفته است

ارزشمندترین کلمه "بخشش" است ... سعی خود را بکن

تاریک ترین کلمه "نادانی" است ... آن را با نور علم روشن کن

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است ... آن را نادیده بگیر

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است ... بگذار و بگذر

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است ... وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است ... مواظب پلهای پشت سرت باش

محرک ترین کلمه "هدفمندی" است ... زندگی بدون هدف روی آب است

و هدفمندترین کلمه "موفقیت" است ... پس پیش به سوی آن

موقرترین کلمه "احترام" است ... برایش ارزش قایل شو

تمیزترین کلمه "پاکیزگی" است ... اصلا سخت نیست

رساترین کلمه "وفاداری" است ... سر عهدت بمان

آرام ترین کلمه "آرامش" است ... به آن برس

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است ... حواست را جمع کن

زیباترین کلمه "راستی" است ... با آن روراست باش

زشت ترین کلمه "دورویی" است ... یک رنگ باش

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است ... دوست داری با تو چنین کنند ؟

اصلی ترین کلمه "اطمینان" است ... به آن اعتماد کن

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است ... مراقب آن باش

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است ... از آن سوء استفاده نکن

حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است ... از آن فاصله بگیر

ضروری ترین کلمه "تفاهم" است ... آن را ایجاد کن

سالم ترین کلمه "سلامتی" است ... به آن اهمیت بده

سست ترین کلمه "شانس" است ... به امید آن نباش

شایع ترین کلمه "شهرت" است ... دنبالش نرو

لطیف ترین کلمه "لبخند" است ... آن را حفظ کن

تواناترین کلمه "دانش" است ... آن را فراگیر

محکم ترین کلمه "پشتکار" است ... آن را داشته باش

سمی ترین کلمه "غرور" است ... بشکنش

سازنده ترین کلمه "صبر" است ... برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه "امید" است ... به آن امیدوار باش

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است ... آن را نخور

بازدارترین کلمه "ترس" است ... با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه "کار" است ... به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه "طمع" است ... آن را بکش

سرکش ترین کلمه " هوس" است ... با آن بازی نکن

خود خواهانه ترین کلمه " من" است ... از آن حذر کن

ناپایدارترین کلمه "خشم" است ... آن را فرو ببر

پر معنی ترین کلمه " ما" است ... آن را بکار ببند

عمیق ترین کلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه

بی رحم ترین کلمه " تنفر" است ... از بین ببرش





موضوع: کوتاه وخواندنی، پند واندرز،
[ شنبه 25 آذر 1391 ] [ 02:31 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

مدنظرتان باشد























التماس دعای خیر







موضوع: علمی، پیامک، پند واندرز، کوتاه وخواندنی،
[ دوشنبه 20 آذر 1391 ] [ 02:38 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

مثل مداد باش


پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :


صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.


صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.


 صفت پنجم مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی

ودر آخر به قول شیخ محمد صالح پردل ((مفید باش شاید فردایی نباشد))









موضوع: کوتاه وخواندنی، داستان، پند واندرز،
برچسب ها: پدر بزرگ، نوه، مداد، مفید، شیخ صالح پردل،
[ یکشنبه 19 آذر 1391 ] [ 10:09 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

دیدار خدا


پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :
"خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ "
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
"خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟"
خدا جواب داد :
" بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی "

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سر وپا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن
پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

 دل بدست آور که حج اکبر است     از هزاران کعبه یک دل بهتر است





موضوع: کوتاه وخواندنی، داستان، پند واندرز،
برچسب ها: دیدار خدا، پیرزن، کودک، فقیر، سرما،
[ یکشنبه 5 آذر 1391 ] [ 10:25 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات