تبلیغات
عبدالحمید تعالی رودی - مطالب ابر آرامش

یــك جــایی تو زندگــی هســت

به یك‏جایی از زندگی كه رسیدی، می فهمی
اونی كه زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی كه دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده …


به یك‏جایی از زندگی كه رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یك چاقو كه چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام كنی.


به یك‏جایی از زندگی كه رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یك انسان اینه كه نه سواد كافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.



ادامه مطلب


موضوع: علمی، کوتاه وخواندنی، پند واندرز، پیامک،
برچسب ها: زندگی، آرامش، رسیدن، حقیقت، کنجکاوی، احساسات، درد،
[ یکشنبه 24 فروردین 1393 ] [ 12:47 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

ذهن آرام

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.
ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.
بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.
کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.
بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.
 کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"

پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند.
هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.




موضوع: پند واندرز، علمی، داستان،
برچسب ها: کشاورز، ساعت، علوفه، بچه ها، آرامش، ذهن،
[ پنجشنبه 30 خرداد 1392 ] [ 10:40 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

آرامش



کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد…

هواپیما از زمین برخاست.  اندکی بعد، مسافران کمربندها را گشودند تا کمی بیاسایند.  پاسی گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛! کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت.  ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!"  همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند.  اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."
بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب


موضوع: داستان،
برچسب ها: آرامش، هواپیما، خلبان،
[ سه شنبه 14 شهریور 1391 ] [ 08:52 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]