تبلیغات
عبدالحمید تعالی رودی - مطالب ابر بهشت

مناجات با خدا

مناجاتی بسیار زیبا وگیرا از خواجه عبدالله انصاری

الهی گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوینده تو را با بهشت چه کار است؟

الهی اگر بهشت چشم و چراغ است بی دیدار تو درد و داغ است.

الهی بهشت بی دیدار تو زندان است و زندانی به زندان برون نه کار کریمان است.

الهی اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نیستم و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم. مطلوب ما بر آر که جز وصال تو طلبکار نیستم.

روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست
از سرکویش اگر سوی بهشتم می برند پای ننهم که در آنجا وعده دیدار نیست

الهی تو ما را جاهل خواندی از جاهل جز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف جز خطا چه آید؟

الهی تو ما را برگرفتی و کسی نگفت که بر دار. اکنون که برگرفتی وا مگذار و در سایه لطف و عنایت خود میدار.

الهی عارف تو را به نور تو می داند و از شعاع وجود عبارت نمی تواند، موحد تو را به نور قرب می شناسد و در آتش می سوزد ، مسکین او که تو را به صنایع شناخت درویش او که تو را به دلایل جست از صنایع آن باید جست که از آن گنجد و از دلایل آن باید خواست که از آن زیبد.

الهی دانی چه شادم، نه آن که به خویشتن به تو افتادم، تو خواستی من نخواستم، دولت بر بالین دیدم چون از خواب برخاستم.

الهی چون من کیست که این کار را سزیدم، اینم بس محبت تو را ارزیدم.

الهی از آن خوان که بهر پاکان نهادی نصیب من بینوا کو، اگر نعمتت جز بطاعت نباشد پس آن را بیع خوانند لطف و عطا کو؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بها بهی بخش ما کو؟ اگر از سگان تو ام استخوانی و اگر از کسان تو مرحبا کو؟

الهی یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر، بار خدایا در ماندم از تو لیکن درماندم در تو، اگر غایب باشم گویی کجایی و چون به درگاه آیم در را نگشایی.

الهی هرکس را آتش در دل است و این بیچاره آتش بر جان، از آن است که هرکس را سروسامانی است و این درویش را نه سر و نه سامان.

الهی موجود نفس های جوانمردانی، حاضر ذاکرانی، از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی و از دورت می پندارند نزدیکتر از جانی.

 این حقیر را هم از دعای خیر فراموش نفرمایید






موضوع: مناجات،
برچسب ها: مناجات، خواجه عبدالله انصاری، بهشت، دوزخ، دیدار حق،
[ چهارشنبه 15 آذر 1391 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

حکایت مرد غنی

... بنام پروردگار مهربان عالمیان ...

 

حكایتی از زبان مسیح نقل می‌كنند كه بسیار شنیدنی است. می‌گویند او این حكایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت‌های مختلف آن را بیان می‌كرد.

حكایت این است:

مردی بود بسیار متمكن و پولدار. روزی به كارگرانی برای كار در باغش نیاز داشت. بنابراین، پیشكارش را به میدان شهر فرستاد تا كارگرانی را برای كار اجیر كند. پیشكار رفت و همه كارگران موجود در میدان شهر را اجیر كرد و آورد و آنها در باغ به كار مشغول شدند.

كارگرانی كه آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع كارگران اضافه شدند. گرچه این كارگران تازه، غروب بود كه رسیدند، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام كرد.

شبانگاه، هنگامی كه خورشید فرو نشسته بود، او همه كارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدی یكسان داد. بدیهی‌ست آنانی كه از صبح به كار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند: "این بی‌انصافی است. چه می‌كنید، آقا؟

ما از صبح كار كرده‌ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست كه كار كرده‌اند. بعضی‌ها هم كه چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آنها كه اصلاً كاری نكرده‌اند".

مرد ثروتمند خندید و گفت: "به دیگران كاری نداشته باشید. آیا آنچه كه به خود شما داده‌ام كم بوده است؟" كارگران یك‌صدا گفتند: "نه، آنچه كه شما به ما پرداخته‌اید، بیشتر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این، انصاف نیست كه اینانی كه دیر رسیدند و كاری نكردند، همان دستمزدی را بگیرند كه ما گرفته‌ایم.

مرد دارا گفت: من به آنها داده‌ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارائی من كم نمی‌شود. من از استغنای خویش می‌بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقعتان مزد گرفته‌اید پس مقایسه نكنید. من در ازای كارشان نیست كه به آنها دستمزد می‌دهم، بلكه می‌دهم چون برای دادن و بخشیدن، بسیار دارم. من از سر بی‌نیازی است كه می‌بخشم.

 

مسیح گفت: "بعضی‌ها برای رسیدن به خدا سخت می‌كوشند. بعضی‌ها درست دم غروب از راه می‌رسند. بعضی‌ها هم وقتی كار تمام شده است، پیدایشان می‌شود. اما همه به یكسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می‌گیرند".

شما نمی‌دانید كه خدا استحقاق بنده را نمی‌نگرد، بلكه دارائی خویش را می‌نگرد. او به غنای خود نگاه می‌كند ، نه به كار ما .

از غنای ذات الهی، جز بهشت نمی‌شكفد. باید هم اینگونه باشد.

بهشت، ظهور بی‌نیازی و غنای خداوند است.





موضوع: کوتاه وخواندنی، داستان، علمی،
برچسب ها: مرد غنی، مسیح، کارگران، بهشت، کار، بخشش، مزد،
[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 07:56 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

قیمت تو بهشت است

قیمت تو بهشت است


شاعر می‌گوید:

 

نفسی التی تملک الأشیاء ذاهبة      فکیف أبکی علی شئ إذا ذهبا

 

«خودم که صاحب چیزها هستم، از بین می‌روم؛ پس چگونه به خاطر از دست دادن چیزی گریه کنم»؟

 

 دنیا با تمام طلا، نقره، مقام ها، کاخ ها و قصرهایش،

بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب


موضوع: فضایل، قرآنی، کوتاه وخواندنی،
برچسب ها: قیمت انسان، بهشت، محبت، محبت خدا ورسول، محبت واقعی،
[ پنجشنبه 16 شهریور 1391 ] [ 09:36 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]