آفتاب گردان



 متنی بسیار زیبا و خواندنی با عنوان "ما همه آفتابگردانیم" از عرفان نظرآهاری

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه آفتاب گردانیم . اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ؛ دیگر آفتاب گردان نیست…


گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .

ما همه‌ آفتابگردانیم.

بقیه در ادامه مطلب





ادامه مطلب


موضوع: کوتاه وخواندنی، پند واندرز، فضایل، علمی،
برچسب ها: آفتاب گردان، عشق، خدا، تیرگی،
[ شنبه 13 مهر 1392 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

خدا رو گم کردیم.........

ما خدا را گم میکنیم.........

در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد.........

خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست......

تا به حال چند بار خوشی هایت را ارام و بی بهانه به او گفته ای؟

تا به حال به او گفته ای که چه قدر خوشبختی؟؟؟؟

 که چه قدر همه چیز خوب است؟؟؟؟

 که چه خوب که او هست ؟؟؟

خدا همراه همیشگیه سختی ها و خستگی های ماست

زمانی که خسته و درمانده به طرفش میرویم ،

خیال میکنیم تنها زمانی که به خواسته ......ی خود برسیم او ما

را دیده و حس کرده

اما .......... گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما

نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد

به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد..

تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست





موضوع: مناجات، علمی، فضایل، پیامک، کوتاه وخواندنی، پند واندرز،
برچسب ها: خدا، همیشه با ماست، سختیها، مشکلات، بخوانیم، صدایش کنیم،
[ دوشنبه 4 شهریور 1392 ] [ 05:31 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

داستان مجسمه و سنگ مرمر

توی یه موزه معروف سنگ های مرمر کف پوش شده بود , مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن .
و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه !

یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود ؛ با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت :

" این ؛ منصفانه نیست !

چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن ؟!

مگه یادت نیست ؟!

ما هر دومون توی یه معدن بودیم , مگه نه ؟

این عادلانه نیست !

من خیلی شاکیم ! "

مجسمه لبخندی زد و آروم گفت :

" یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه , چقدر سرسختی و مقاومت کردی ؟ "

سنگ پاسخ داد :

" آره ؛ آخه ابزارش به من آسیب میرسوند . "

آخه گمون کردم می خواد آزارم بده .

آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم . "

و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که :

" ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه .

به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .

به طور حتم در پی این رنج ؛ گنجی هست .

پس بهش گفتم :

" هرچی میخوای ضربه بزن ؛ بتراش و صیقل بده ! "

و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم .

و هر چی بیشتر می شدن ؛ بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم !

پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن

آره عزیز دلم ! رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .

و ... یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم .

پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم : خوش اومدی و از خودمون بپرسیم :

" این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده ؟






موضوع: داستان، علمی،
برچسب ها: مجسمه سنگی، سنگ مرمر، خدا، مشکلات، زیبایی،
[ سه شنبه 29 مرداد 1392 ] [ 09:29 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

افتتاح حساب...(حتما بخوانید)

قدیمی ها  در «   قلّک  » پس انداز می کردند  . وقتی  هر  قلّک


 را  می شکستند ، کلّی  پول  جمع  شده  بود و با آن خیلی چیزها


 می شد خرید . یادش  بخیر ! امروز، بانک ها  جایگزین 


 قلّکهاست   و   افراد  ،  برای بچه های خودشان دفترچه  پس انداز

بقیه را 
در ادامه مطلب بخوانید خیلی جالب است


ادامه مطلب


موضوع: علمی، پند واندرز، قرآنی، کوتاه وخواندنی،
برچسب ها: پس انداز، قلک، بانک، دل مردم، گاو صندوق، نیکی، خدا،
[ پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 ] [ 09:10 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

دو حکایت


ذوالنون مصری که از عرفای بزرگ است گفت: روزی به کنار رودی رسیدم، قصری دیدم در نزدیکی آب. از آب طهارتی کردم چون فارغ شدم چشمم بر بام قصر افتاد که دختری بسیار زیبا بر آن ایستاده بود. خواستم او را بشناسم گفتم ای دختر تو که هستی؟ گفت ای ذوالنون چون از دور تو را دیدم فکر کردم دیوانه‌ای، چون طهارت کردی و به نزدیک آمدی فکر کردم عالمی، و چون نزدیکتر آمدی فکر کردم عارفی. و اکنون به حقیقت نگاه می‌کنم می‌بینم نه دیوانه‌ای، نه عالمی و نه عارف. گفتم چطور؟ گفت اگر دیوانه بودی طهارت نکردی و اگر عالم بودی به زنی نگاه نمی‌کردی و اگر عارف بودی دل تو به غیر حق به کسی میل نمی‌کرد و غیر از حق را نمی‌دید. این را بگفت و ناپدید شد. فهمیدم که او انسان نبود بلکه فرشته‌ای بود برای تنبیه من که آتش در جان من اندازد.
و از سخنان اوست:
"دوستی با کسی کن که به تغییر تو متغیر نگردد."
"بنده خدا باش در همه حال، چنان که او خداوند توست در همه حال."


بایزید بسطامیکه او را سلطان‌العارفین لقب داده‌اند وقتی به اتحاد با حق نائل آمد گفت: سبحانی ما اعظم شأنی. کسانی که اهل عرفان نیستند و حال او را درک نمی‌کنند، به او نسبت کفر می‌دهند. بایزید در مناجاتش می‌گفت: الهی تا با توام بیش از همه‌ام و تا با خودم هستم کمتر از همه‌ام. و نیز می‌گفت "عجیب نیست که من تو را دوست دارم زیرا من بنده‌ام و محتاج، عجیب آن است که تو مرا دوست می‌داری و خداوند و پادشاه و بی‌نیاز هستی


برچسب ها: بایزید بسطامی، ذالنون، عرفاء، دیوانه، عالم، حق، خدا،
[ پنجشنبه 9 آذر 1391 ] [ 03:33 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

30 باور آرامش دهنده...

30 باور آرامش دهنده...

1- خدایى هست كه مى بیند.

2- خدایى هست كه مى شنود.

3- خدایى هست كه قدرت دارد.

4- خدایى هست كه حكیم هست.

5- خدایى هست كه رحیم ورئوف هست.

6- خدایى هست كه عزت وذلت به دست اوست.

7- خدابه هر كه بخواهد به اندازه اى كه بخواهداز

جایى كه قابل محاسبه نیست مى دهد .

8- رنج هاوبلا ها امتحان هستند.

9- رنج ها وبلاها مى توانند مرا رشد دهند.

10- رنج ها وبلاها مى توانند نشانه توجه خداوند

به بندهاش باشد.

11- رنج ها وبلاها فقط مال من نیست.

12- حتى اولیاى خاص خداهم ازرنج وبلا دور نبودند.

13- من درمحضر خداهستم.

14- دنیا كوچك وفانى هست.

15- هركس به اندازه دارایى هایش باید پاسخ گوباشد

نه بیشتر.

16-دست خدابالاتراز همه ى دستهاست.

17- خداازرگ گردن به من نزدیك ترهست.

18- به جزكافرین كسى از رحمت خدا ناامید نیست .

19- خدابهترین كمالات رادر وجود انسان قرارداده است.

20- دانستن ضعف ها وخطا ها عیب نیست  تكرار

ضعف ها وخطاها عیب است.

21- قرارنیست همه مرا تایید كنند.

22- آنهایى كه ازمن انتقاد مى كنند بهترین نقش

 تربیتى را درزندگى من دارنند.

23- قرارنیست همه چیز مطابق میل من باشد .

24- قرارنیست همه مرا دوست داشته باشند.

25- قرارنیست كه من همیشه به نتیجه دلخواهم برسم .

26- همیشه ازمن پایینترو بالاتر درهرزمینه اى وجود دارد.

27- آنچه ارزش دارد سعى ماست .

28- خوبى هایى كه من درحق هم نوعانم مى كنم

درمقابل خوبى هایى كه خدا به من مى كند ذره ایست

در برابر دریا...

29- خوبى ها ،خوشى ها ،شادى ها و زیبایى فقط یك

كانال ندارد ما مى توانیم ازكانال هاى دیگر هم وارد شویم.

30- توزیع كننده نعمت هاخداست قرارنیست به هركس

همه چیز بدهد صاحب اختیار اوست.

    قرارنیست براى خدا تكلیف معین كنیم.





موضوع: فضایل، علمی، کوتاه وخواندنی،
برچسب ها: باورهای آرامش دهنده، خدا، رحمن، رحیم،
[ شنبه 6 آبان 1391 ] [ 02:46 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

نامه خدا

بخوان ما را منم پروردگارت
منم معشوق زیبایت، منم نزدیکتر از تو به تو، اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را ، سوی ما بازآ منم پروردگار پاک و بی همتا


منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید:
تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کـــرد


بساط روزی خود را به من بسپار، رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن عزیزا ،من خــــدایی خوب میدانــــم


تو دعوت کن مرا بر خود به اشکی یا خدایی
میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را


بجو ما را ، تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما
و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته می گویم
،خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان، قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن تکیه کن بر من
قسم بر روز،هنگامی که عالم را بگیرد نور، قسم بر اختران روشن اما دور
رهایت من نخواهــــــم کـــرد


بخوان ما را که میگوید،که تو خواندن نمیدانی؟
تو بگشا لب تو غیر از ما،خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر کس بجز با ما،چه میگویی؟
و تو بی من چه داری؟
هیچ بگو با ما چه کم داری عزیــــزم ; هیــــچ!!


هزاران کهکشان و کوه و دریا را،
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلــــوه خود آفریدم من ولی

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیبا تر از خورشید زیبایم تویی والاترین میهمان دنیایم
که دنیا بی تو،چیزی بی تو را کم داشت

تو ای محبوب ترین میهمان دنیایم نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی ببینم من تو را از درگهم راندم؟
اگر در روز سختیت خواندی مرا اما به روز شادیت
یک لحظه هم یادم نکردی به رویت بنده من هیچ آوردم؟؟

که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور، آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت،خالقت اینک صدایم کــن مرا با قطره اشکی
پیش آور دو دست خالی خود را ، با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را می شنیدم
غریب این زمین خاکیم آیا عزیزم حاجتی داری؟
تو ای از ما اکنـــون برگشته ای اما کلام آشتی را تو نمیدانی؟

ببینم چشمهای خیست آیا گفته ای دارند؟
بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما

اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من بگو،جز من کسی دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است

برای درک آغوشم شروع کن
یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من!




موضوع: کوتاه وخواندنی، مناجات، شعر، پند واندرز،
برچسب ها: نامه خدا، خدا، بنده، دعا، اشک، توبه، ندامت،
[ دوشنبه 1 آبان 1391 ] [ 03:57 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]