ذهن آرام

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.
ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.
بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.
کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.
بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.
 کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"

پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند.
هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.




موضوع: پند واندرز، علمی، داستان،
برچسب ها: کشاورز، ساعت، علوفه، بچه ها، آرامش، ذهن،
[ پنجشنبه 30 خرداد 1392 ] [ 10:40 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]

اتفاق خوب یا بد؟

ای نام تو بهترین سرآغاز


در زمان های دوری کشاورزی زندگی می کرد که از تمام دنیا تنها یک اسب داشت که گاوآهنش را می کشید.
روزی اسبش فرار کرد.
همسایه ها به کشاورز گفتند: چه بد اقبالی!
کشاورز گفت:شاید!
 
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر بازگشت.
همسایه هابه کشاورز گفتند: چه خوش شانسی!
او گفت: شاید!
پسرش وقتی مشغول پرورش اسب ها بود افتاد و پایش شکست.
همسایه ها گفتند:چه اتفاق ناگواری!

کشاورز پاسخ داد: شاید!
فردای آن روز افراد پادشاه برای سرباز گیری وارد روستای آنها شدند تا مردان را با خود به جنگ ببرند اما چون پای پسر کشاورز شکسته بود او را رها کردند.
همسایه ها به او گفتند: چه خوش شانسی!
و باز کشاورز صبورانه گفت: شاید!
و این داستان ادامه دارد همچنان که زندگی با اتفاق های به ظاهر خوب و بدش ادامه خواهد داشت..




موضوع: کوتاه وخواندنی، داستان،
برچسب ها: کشاورز، اسب، گله اسب، سرباز، دولت، بداقبال، نیک اقبال، قسمت،
[ جمعه 7 مهر 1391 ] [ 04:06 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic